همسرم دنیای منی (داستان کوتاه)

نوشته‌شده توسط طاهره میراحمدی چناروئیه

از همان ابتدایِ صبح عزم خود را جزم کرد که یک خانه تکانی جزئی انجام دهد. مشغول کار که شد، فراموش کرد صبحانه بخورد. آنقدر فکرش درگیر این کار شده بود که به چیز دیگری فکر نمی کرد. از اتاق بچه ها شروع کرد. خدایا شکرت محسن و میثم دیشب خانه مادربزرگشان ماندند. هرچند او به شدت مخالف بود و با پادرمیانی برادرش و قول بچه ها قبول کرد. با خودش گفت: (چه خوب شد که همانجا ماندند وگرنه جلوی دست و پایم را می گرفتند.) نگاهی گذرا به اتاق انداخت از کمد لباس ها شروع کرد. در کمدِ میثم را که باز کرد یک عالمه لباس روی زمین ریخته شد. هر چه به او می گفت: « عزیزم لباس هایت را مرتب در کمد بچین » اما کو گوش شنوا! محسن برعکس او بسیار مرتب بود تا جایی که به او گفته می شد، تو می بایست دختر می شدی اشتباهی پسر شدی! آخه پسر و اینقدر تمیز و مرتب! پیراهن ها را به چوب لباسی آویزان کرد. بقیه لباس ها هم که با سلیقه و به صورت جداگانه چیده شد به سراغ کمد لباس محسن رفت. در کمد را که باز کرد با لذت به چیدمان پسرش نگاه کرد و در دلش قربان صدقه اش رفت.

بعد از جارو کردن و گردگیری به سراغ آشپزخانه رفت. قبل از هر کاری برای ناهار قرمه سبزی بار گذاشت. سپس به سراغ کابینت ها رفت. همه چیز مرتب بود یک دستمال کشید و جارو کرد. برنج های خیس خورده را روی اجاق گذاشت. بالاخره بعد از مدت زمان طولانی با صدای قاروقور شکمش، یادش آمد از صبح که از خواب بیدار شده چیزی نخورده است. نگاهی به ساعت کرد چیزی تا آمدن هسرش نمانده بود. فوری یک دوش گرفت. ادکلنی که او دوست داشت به خودش زد و دستی به سر و صورتش کشید. سراغ درست کردن سالاد رفت با سرعت آن را هم درست کرد. همه چیز آماده شده بود؛ ولی خبری از آمدن همسرش نبود. هم نگرانش شده بود هم حسابی گرسنه بود. هر چه زنگ می زد جواب گوشی اش را نمی داد. می دانست در حال رانندگی جواب گوشی خود را نمی دهد. دلش خوش بود که در مسیر خانه است والاّ جواب می داد.

نیم ساعت دیگر هم در استرس گذشت تا اینکه صدای زنگ خانه آمد با سرعت خود را به پشت در رساند. زیر لب صلواتی فرستاد تا این ناراحتی و اضطراب را به همسرش منتقل نکند. لبخندی به لب هایش نشاند و در را باز کرد.

با اینکه همسرش لبخند روی لب هایش بود؛ ولی خستگی از چهره اش کاملا مشخص بود. بعد از سلام و دست دادن، خدا قوتی به او گفت و میوه هایی که خریده بود از او گرفت.

همسرش گفت: سلام زینب جان حالتان خوب است نازنینم؟ عزیزم به دلِ آقایتان رحم کن چقدر خوشگل کردی؟ البته خوشگل بودی، خوشگل تر شدی!

فدات بشم عباس. چرا امروز اینقدر دیر کردی؟ گوشیت رو هم جواب ندادی؟ نگرانت شدم.

راستش زینب جان چند تا جلسه مهم و سنگین کاری بود که به طول انجامید. گوشی را هم روی سکوت گذاشته بودم، فکر نمی کردم اینقدر طول بکشد والا خبر می دادم.

خداروشکر سالم هستی. اشکال ندارد لباس هایت را عوض کن تا ناهار بخوریم.

زینب جان مگر ناهار نخوردی؟

عباسم از کی تا حالا من بدون تو ناهار می خورم؟!

زینببم تمام دنیای من تویی! خیلی دوستت دارم.

با این حرف زدنهایت نمی گویی من از شوق پرواز کنم به هفت آسمان.

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

  1. ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید