مرسلون

طولی نکشید که دوباره بیدار شدم. سارا هدفونش را در دست گرفته بود و کنار معصومه ایستاده بود. با ناله گفتم: اصلاً انگار امشب، خواب به ما نیومده! سارا اشاره…
مداد را در دست گرفت؛ مثل همیشه (البته شاید هم متفاوت با همیشه) «بسم الله» گفت و شروع کرد. بلند شدم؛ رفتم روی تخت خودش، که دقیقاً پشت سرش قرار…
صفحه1 از145
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.