مرسلون

این دانشگاه تا اطلاع ثانوی تعطیل

این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)

766488e3658e0daaabe6f7e42c884255_XL_Copy این دانشگاه تا اطلاع ثانوی تعطیل

آن روز هم از همان روزهای دل‌تنگی بود؛ کلاً هر چه بیشتر با زمین و زمان و انسان‌ها ارتباط بگیری غلبه این حس موقت ممکن‌تر می‌شود؛ چند تا عکس جنایت داعش و کلیپ سربریدن جوان و کشت و کشتار زن و بچه‌های یمنی با نیت قربه الی الله هم دیده باشی، چرخه کامل می‌شود و دلت می‌شود غمکده.

هر کاری می‌کردم آرام نمی‌شدم؛ انگیزه انجام هیچ کاری نداشتم؛ خیلی چیزها را می‌دانستم و استدلال‌های منطقی برایش داشتم ولی مگر عقل بادل غمگین همراهی می‌کرد؟  با خودم کلنجار رفتم و دست به دامن درد دل با مادر شدم، دو ساعت برایش آسمان ریسمان‌بافتم. همه را گوش داد و گفت: ناشکری نکن بچه؛ خدایی هست و قیامتی؛ خلاصه درد دل و نوشتن و منطق و احساس از جنس گریه کردن و استراحت و شب را به صبح رساندن هم لطفی نداشت؛ گاهی هم به خودم می‌گفتم: ظرفیت نداری نبین! صبح زود  مادر خواست برویم بیرون قدم بزنیم؛ از آنجایی‌که غالباً قدرت «نه گفتن» به مادر ندارم، بی‌چون‌وچرا قبول کردم؛ اعتراف می‌کنم خیلی هم مخلص نبودم گفتم می‌رویم قدمی می‌زنیم شاید دلمان هم باز شد.

از خانه که آمدیم بیرون کسب آدرس کردم از مادر که کجا برویم، گفت: قبرستان؛ نگاهی کردم و گفتم: مامان! فحش می دین؟ یا راستی راستی سر صبحی توی این اوضاع بریم قبرستان؟  ول کن مامان جا قحطیه! فقط نگاهم کرد و راه را کج کرد به سمت قبرستان؛ نیم ساعتی بین قبرها دوری زدیم؛ صله‌رحمی کردیم و با عبور از گلزار شهدا  احساس شرمندگی کردیم؛ سر مزار بزرگ‌ترهای خانواده فرود آمدیم؛ مادر زیر لب با پدر و مادرش حرف می‌زد و من تماشایش می‌کردم؛ کمی که دقت کردم، حال دلم خیلی خوب شده بود؛ یعنی دلم برای مرده‌ها تنگ‌شده بود؟ عجب مرده‌پرستی بودم و نمی‌دانستم.

بیشتر که دقت کردم، مادر را در تشخیص درد و انتخاب درمانگاهش تا می‌شد در ذهنم تحسین کردم؛ البته که حرف زدن اثری نداشت؛ درمان  برخی دل‌تنگی‌ها دیدن حقایق است نه گفتنش؛ گورستان اسمش سرد و بی‌روح است، محیطش کافی‌شاپی بود برای خودش؛ آنجا دیدم آن‌هایی که برای بیماری‌شان غصه خوردم، چه راحت رفتنشان را فراموش کردم؛ از قدرت زخم‌زبان‌ها و بی‌تقوایی کلام برخی هاشان مشتی خاک باقیمانده بود؛ ظالم‌ترین‌ها از مردن امانی نداشتند و خوب‌ها برای همیشه کنارمان نمانده بودند؛ عزرائیل برای آمدنش از کسی جز خدا اجازه نگرفته و این قافله کوچک و بزرگ و سن و سال و سمت و جنسیت نشناخته بود.

بچه یتیمی را دیدم  از درد دل با پدر و مادرش، برای یک ماهش سبک می‌شد؛ پدری دیدم سر قبر جوانش شکسته بود و فهمیدم کربلایی بودن چقدر سخت است؛ سکوتی دیدم که باطنش کلامی با بصیرت بود؛ نظم دیدم از جهت قبرهایش؛ دوست و دشمن شناختم از اینکه جای هر جسدی توی قبرستان مسلمانان نبود؛ از تابوت سرگردان افتاده روی زمین، یقین کردم، آخرین‌مدل لامبورگینی همین چهارتا تکه آلومینیوم یا چوب است و بس؛ از دیدن غسالخانه رنگ از رویم رفت و فهمیدم  آنچه از آن می‌ترسم، مرده نیست، مردن بی‌توشه است؛ تفاوت فقیر و غنی آنجا یک متر سنگ بود، آخرش سنگ طلاست و کمترینش یک متر موزاییک یا مشتی خاک.

از درخت‌های سر به فلک کشیده و گل‌های خوش‌رنگ فهمیدم تمام جسم سالمم قوت خاک است و خوابم؛ از احترام‌ها فهمیدم، انسان‌های بزرگ نمی‌میرند؛ آنجا فهمیدم راه‌حل غم نخوردن، ندیدن نیست، دیدن است؛ آنجا بود که فهمیدم چرا وهابی‌ها راحت داعش می‌شوند و با سربریدن می‌روند بهشت؛ ملتی که با تکیه‌بر فتوای دوتا مفتی و تفسیر به رأی چهارتا حدیث ضعیف، دانشگاهی به اسم قبرستان را صاف می‌کند و با مقبره‌سازی مبارزه می‌کند، بهتر از این نمی‌شود؛ دلی که مرگ و قیامت را فراموش کرد، چشمی برای دیدن حقایق ندارد؛ اما جان برادر! خودت را فریب نده؛ روی کره زمین هم قبر و مقبره‌ای نباشد، به‌زودی خواهی مرد و صاف می‌شوی!

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 60 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « هدیه آل سعود از عثمان الخمیس بپرس »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.