مرسلون

ذبح شرعی

این مورد را ارزیابی کنید
(1 رای)
شناسه 9924 شناسه 9924

mediumthumb_Copy ذبح شرعی

سی سال انتظار نباید کار ساده ای باشد. وقتی نوبت به خدا بیامرز پدر بزرگ رسید که ده سال بود مادر بزرگ از دنیا رفته بود؛ اینکه بیست سی نفر کوچک و بزرگ با نسبت های مختلف و درجه هایی از محبت، توی کوچه و جلوی درب منزل انتظار بکشیم ببینیم قرار است تابوت تحویل ما دهند یا خودش را هم کار ساده ای نبود؛ هیچ راه ارتباطی نداشتیم. فقط باید می نشستیم ببینیم پروازشان کی می رسد و 3-4 ساعت صبر کنیم مسافرها برگردند شهرستان و ببینیم می توانیم از همسفری خبر بگیریم یا نه؛ یکی با هزار واسطه خبر گرفته بود که آن روز بر می گردند.

نیمه های شب بود و هنوز خبری نشده بود؛ بچه ها بهانه می گرفتند؛ برخی هاشان خواب رفته بودند و فشفشه ها از دستشان افتاده بود؛ ذوق و شوق جمع تبدیل شده بود به خستگی و نا امیدی؛ گوسفند بیچاره هم نصف گوشت تنش از انتظار برای ذبح شدن، آب شده بود؛ از صبح با هر صدای پایی که از سر کوچه شنیده شده بود یک بار رفته بود زیر چاقو و برگشته بود؛ معلوم نبود زبان بسته چقدر نفرینمان کرده بود. واقعا دلم برایش می سوخت.

اینبار که صدای پا شنیده شد، کسی استقبال نرفت؛ چند دقیقه بعد پدر بزرگ با یک پیراهن سفید و سر تراشیده و یک ساک کوچک در پهنای کوچه نمایان شد؛ بچه بودیم، دویدیم جلو«بابا بزرگ اومده؛ حاجی بابا بزرگ رسید؛ همه آمدند استقبال؛ فشفشه ها نیمه های شب روشن شد؛ حالا نوبت گوسفند بیچاره بود؛ مادرها ما را هدایت کردند به گوشه ای که شاهد ذبح نباشیم؛ ذبح که انجام شد صدای شیون بالا گرفت؛ شایعه از دنیا رفتن پدربزرگ که دروغ بود، این شیون و ناله برای چیست؟ خبر رسید مهران 6 ساله با دیدن ذبح شرعی ترسیده و تا حالت تشنج پیش رفته است؛ مهمانی به کام همه تلخ شد؛ پدر بزرگ تا زنده بود، با شنیدن کلمه «حاجی» فقط گریه می کرد؛ سی سال انتظار و تنها رفتنش یک طرف، مهران و تشنجش یک طرف؛ خیلی دوا و دکتر کردند تا مهران برگردد به حالت طبیعی؛ هنوز هم خون ببیند از هوش می رود؛ گوشت نمی خورد؛ هنوز هم حرف مکه و مدینه می شود کام همه ما تلخ می شود؛ مهران و شیرین زبانی ها و خنده هایش یادمان می آید؛ سال ها گذشته و هنوز همه سعی دارند لکنت و ترس و روان آشفته مهران را موقتی بدانند؛ مهران خودش پدر است و اقوام برای سلامتش انتظار می کشند؛ این روزها حال مهران از روزی که ذبح را دیده بود، بدتر است؛ مادر و پدر که از بیمارستان و ملاقات مهران برگشتند، می گفتند پسرش را بغل گرفته بود و «یا حسین» می گفت و فقط گریه می کرد.

ما شاهد بودیم، دیدن یک ذبح شرعی حیوان با همه آدابش، چه آورد بر سر یک کودک 6 ساله ولی چه می فهمیم، کودک شش ساله خودش ذبح باشد، چه ثانیه هایی بر او گذشته است؟! یقین دارم ذبح شرعی انسان، بچه باشد یا بزرگ، در مرام وهابی می گنجد و بس؛ وهابی مسلمان است؟ جنایتکار وحشی را چکار به اسلام؟! یکی یکدانه ای است برای خودش؛ تازه می فهمم تاریخ به اشتباه وهابی خبیث را به محمد بن عبدالوهاب و ابن تیمیه نسبت می دهد؛ جد بزرگ این قوم شمر بن ذی الجوشن لعنه الله علیه است؛ مسلمانی که به ادعا نیست؛ مسلمان جلوی چشم پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم که راه و روشش مبارزه با ظلم بود، با شیشه بچه سر می برد؟

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: وبلاگ
  • سطح قالب: سطح الف
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 19 دفعه

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.