مرسلون

زیارت قبور

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

 21f2be7e13eb071adb01c3ccddafb04b_S_Copy زیارت قبور

خبر که توی محله پیچید، کسی باور نمی‌کرد. پذیرشش برای همه سخت و تقریباً غیرممکن بود؛ چه کسی می‌توانست باور کند یک پدر 35 -36 ساله با 5 تا بچه قد و نیم قد، سرکارش سکته کرده و از دنیا رفته است؛ چطور به یک پسربچه ده‌ساله، دخترکان 8، 6، 4 و 2 ساله بگوییم یتیم شدند؛ چطور می‌شد به یک زن جوان 34-35 ساله با 5 تا بچه نازنین گفت برای همیشه بیوه شدی و سرپناهت را از دست دادی؛ داغ جوان برای پدر و مادرش ساده نیست. خواهر و برادرهایش تحمل شنیدن مرگ برادر کوچکشان را نداشتند؛ پیر و جوان بلندبلند گریه می‌کردند و خوبی‌هایش را می‌شمردند؛ وضعیت بچه‌هایش به‌جایی رسیده بود که کمتر برای خودش دل می‌سوزاندند، همه داشتند از دیدن و فکر به سرنوشت ناز کرده‌های بابای رفته به دیار ابدی، دق می‌کردند؛ خلاصه دیدن بی‌قراری‌های دختربچه‌ها دل‌سنگ را آب می‌کرد؛ هیچ‌کس قدرت آرام کردنشان را نداشت؛ نه پدربزرگ و مادربزرگ‌های پدری و مادری نه خاله و دایی‌ها و عمو و عمه‌ها، نه همسایه و دوست و آشنا.

بزرگی گفته بود اجازه ندهند بچه‌ها سر خاک پدرشان بروند؛ روانشناسی امروز این را رد می‌کند و ممکن است بچه‌ها برای همیشه مشکل روحی پیدا کنند؛ کسی جرئت نداشت حرفی بزند؛ بچه‌ها داشتند از دست می‌رفتند؛ مادرم طاقت نیاورد و گفت: این چرندیات چیست؛ بچه‌ها را ببرید سر خاک پدرشان آرام می‌شوند و پذیرش برایشان ممکن‌تر است؛ کسی توجهی نکرد.

آن موقع ها 14-15 ساله بودم؛ نمی‌دانم چه شد ولی بی‌اطلاع، دختربچه دوم که بیشتر با ما رفت‌وآمد داشت را، بردیم سر خاک پدرش؛ گریه کرد؛ بی‌قراری کرد؛ ترسیده بودم؛ اگر اتفاقی برایش می‌افتاد مادر را نمی‌بخشیدم؛ مادرم اجازه داد هر چه می‌خواهد سر خاک پدرش بماند؛ یک ساعت شد دو ساعت شد؛ برایش حرف زد؛ خودش آرام شد؛ تکیه داد به مادر و خوابید؛ تا چند ماه دل‌خوشی‌اش همین بود؛ متاعی بخرد و برویم سر خاک پدرش؛ از اینکه دیگران خیرات پدرش را برمی‌داشتند خوشحالی می‌کرد؛ نه اینکه مرگ پدرش را آسان پذیرفت ولی رفتن کنار مزار پدرش، به‌اندازه دیدنش آرامش می‌کرد.

بزرگ شد؛ قد کشید؛ خیلی زود ازدواج کرد و مادر شد؛ دانشگاه رفت؛ از شهرمان رفتند؛ ولی هنوز قرص آرام‌بخشش رفتن سر خاک پدرش است؛ هر هفته می‌آید به دیدار پدرش؛ بارها برایم گفته که هیچ‌چیز دل‌تنگی‌هایش را کم نمی‌کند؛ فقط حرف زدن با پدرش آن‌هم کنار مزارش.

هفته قبل وقتی دیدم کنار مزار پدرش نشسته است ناخودآگاه یک‌لحظه دلم آشوب شد؛ سال‌هاست این دختر با هفته‌ای یک‌بار دیدن مزار پدرش آرام می‌شود؛ زنان و دختران وهابی در چنین شرایطی چطور آرام می‌شوند؟ هر چه باشند آن‌ها هم‌جنس مؤنثند؛ چطور حکم بی‌منطق حرام بودن زیارت اهل قبور را تحمل می‌کنند؟ یعنی زنان وهابی احساس ندارند یا شاید به ظلم عادت دارند؟ نمی‌دانم ما که بین شیعه و سنی و تاریخ و منابع اسلام چنین حکم و سندی ندیدیم؛ وهابی مسلمان نیست، یکی یک‌دانه‌ای است برای خودش؛ بی‌تعارف در این حکم بی‌رحم و بی‌منطق و بدعت‌گذار.

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: شبکه های اجتماعی
  • سطح قالب: سطح ب
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 25 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « شیعی و وهابیت توحش وهابیسم »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.