مرسلون

نامه یک دانشجوی وهابی به پدرش

این مورد را ارزیابی کنید
(0 رای‌ها)

LG_9dd6606ddd01492db229a33c8712c3c0_Copy نامه یک دانشجوی وهابی به پدرش

سلام پدر! دوری از تو دلم را برایت تنگ گرده است؛ خیلی هوایت را و هوای خاطرات مشترکمان را کرده‌ام و می‌خواهم کمی از آن خاطرات بگویم. 

پدر مجاهدم! یادت می‌آید روزی به خواهر کوچکم، حسّونة گفته بودی اگر یک‌بار دیگر، بدون اجازه تو میوه بخورد صد ضربه شلاق می‌خورد؟ یادش به خیر حسّونة به حرفت گوش نکرد و شب بعدش از یخچال یک موز برداشت. می‌خواستی شلاقش بزنی اما مادر واسطه شد و گفتی فقط این دفعه را گذشت می‌کنم.

بابا! یادت می‌آید اولین روزی که به مدرسه‌رفته بودم به مدیرمان گفتی هر وقت پسرم درس نخواند به جرم بی‌اعتنایی به قوانین مدرسه، او را شلاق بزن و با توجه به کندذهنی و تنبلی‌ام، هرروز وسط حیاط، حد شرعی بر من اجرا می‌کرد؟

یادت هست آن موقع که داعش به عراق حمله کرده بود، چقدر خوشحال بودیم و می‌خواستیم به میمنت و مبارکی این اتفاق ویژه، به مردم شام بدهیم؛ ولی پای من ناخواسته به سفره خورد و یکی از بشقاب‌های غذا، وارونه شد و تو انگشت‌های پایم را به خاطر بی‌حرمتی به غذای مجاهدان، با زغال منقل سوزاندی!

یادش به خیر! آن روزی که با مادر دعوایت شد و مادر تو را تهدید کرد اگر به این کارها ادامه بدهی، از تو جدا می‌شود و تو به خاطر علاقه‌ای که به مادر داشتی، پذیرفتی این کارها را ترک کنی اما یک هفته نگذشته بود که با مفتی مسجد صحبت کردی و نظرت عوض شد؛ بعدازآن خودت را به خاطر گوش کردن به حرف مادر، محکوم کردی و قسم خوردی یک هفته غذا نخوری. هرچند سوگندت، دو ساعت بیشتر دوام نیاورد!

پدر! هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم آن روزی که به خاطر پادرد مادربزرگ، توالت فرنگی خریدیم و در گوشه‌ی حمامش کار گذاشتیم؛ وقتی از میدان جنگ برگشتی و قضیه را بهت گفتیم، عصبانی شدی و کل توالت فرنگی را وسط حیاط، به آتش کشیدی و درحالی‌که آفتابه را بر سردست گرفته بودی، به لوله‌اش بوسه زدی و گفتی: آفتابه، سنت خلیفه است؛ زندگی‌ام را می‌دهم ولی به ریش خلیفه قسم نمی‌گذارم سنت حسنه آفتابه فراموش شود؛ آن روز آن‌قدر دادوبیداد کردی که مادربزرگ هم پشیمان شد و توبه کرد و برای جبران، کنیه‌اش را از ام قتالة به ام آفتابه تغییر داد!

یادم نمی‌رود آن روزی که بنا بود عملیات انتحاری را به برادر بزرگمان، ابوفلوس آموزش دهی؛ اما به خاطر اشتباه در سیم‌کشی، ابوفلوس کتلت شد و تو در جواب گریه‌های مادر، گفتی خدا مجاهدتش را قبول می‌کند و در بهشت، او را بر سر سفره‌ی معاویه می‌نشاند!

پدر عزیزم! الهی برایت منفجر شوم! الآن که این نامه را می‌نویسم دلم تنگ‌شده است؛ واقعاً پدر خوبی بودی و نصیحت‌های خوبی می‌کردی؛ هرچند آن موقع من قدرت را نمی‌دانستم و همیشه غر می‌زدم ولی الآن که در دانشگاه اسلامی مدینه درس می‌خوانم و با استادانم صحبت می‌کنم، می‌بینم کاملاً حق با تو بوده است؛ دعا کن من هم یک روز مثل تو بشوم و بتوانم بعد از جهاد علمی، به تو در جهاد نظامی ملحق شوم.

پسر انتحاری‌ات، ابو جنون

 

اطلاعات تکميلي

  • قالب تولید: داستان
  • مخاطب: عمومی
  • قالب های محتوا: تولیدی
  • محیط انتشار: شبکه های اجتماعی
  • سطح قالب: سطح ب
  • قالب انتشار: مناسب جهت انتشار در «شبکه های اجتماعی»
خواندن 36 دفعه
محتوای بیشتر در این بخش: « امام وهابیان احوالات ابن‌تیمیه »

نظرات (0)

هیچ نظری در اینجا وجود ندارد

نظر خود را اضافه کنید.

ارسال نظر بعنوان یک مهمان ثبت نام یا ورود به حساب کاربری خود.
پیوست ها (0 / 3)
مکان خود را به اشتراک بگذارید
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.