مرسلون

علی بهاری

علی بهاری

n83212411-72850506_Copy علی بهاری

قبل از شروع رسمی جلسه و در شرایطی که همه پشت میز نشسته اند، گوشی ترامپ زنگ می خورد.

ترامپ: سلام دخترم. خوبی؟

ایوانکا: سلام بابایی مرسی. بابا کجایی؟

ترامپ: جلسه ام دخترم. نشست سیاسی با اپوزیسیون ایران

ایوانکا: یعنی الان دارید درباره ی ایران حرف می زنید؟

ترامپ: نه. داریم درباره ی ختنه سرور بچه ات صحبت می کنیم! شوهرت کجاست؟ پسره ی مفنگی ِ علافِ ... لا اله الا روح القدس.

ایوانکا: آقاجون! تو رو خدا نگین اینطوری! حالا بگذریم ... میشه منم بیام؟

ترامپ: آره بیا. اتاق بغلی صحن سازمان ملل. اگه می خوای بیایی عجله کن.

ایوانکا: فقط بابا یه مشکلی هست!

ترامپ: چیه دوباره؟

ایوانکا: چی بپوشم؟

(ترامپ عصبانی می شود و گوشی را قطع می کند.) رو به جان بولتون می گوید: دختره ی کم عقل! اندازه گاوهای کالیفرنیا هیکل داره قد خرهای ماساچوست نمی فهمه. صد دفعه به ملانیا گفتم به جای این قرتی بازی ها، یه ذره وقت برا تربیت این توله ها بذار. دختره پاک قاط زده بعد ازدواج با اون پسره جِلف!

بولتون: آقا من قصد دخالت ندارم ولی این دومادت رو دیدم گاهی مواد می زنه ها. حواست بهش باشه. وزیر دفاع هم اخیرا می گفت پنتاگون رو کرده شیره کش خونه.

ترامپ: آره خودم هم خبر دارم. قرار بود بیاد تو دولت سرش گرم بشه بلکه این کوفتی رو بذاره کنار. ولی نشد.

بولتون: آقا مگه کاخ سفید، کمپ ترک اعتیاده؟ این کارها چیه می کنی دونالد؟

ترامپ: اعتراض داری؟ می خوای بفرستمت ور دست تیلرسون زمین تی بکشی؟

(بولتون سرش را پایین می اندازد)

ترامپ: خب دوستان! من آماده ام طرح و برنامه تون رو بشنوم.

رضا پهلوی: پس بنده شروع می کنم.

مریم رجوی: ببخشید کی به شما اجازه صحبت داده؟ اول باید پاک دست ها حرف بزنند. نه تویی که عمه ات اشرف ثروت مملکت رو غارت کرد.

ملک سلمان: شمس شون هم نصف دیگه ی ایران رو درو کرد. کلا خانوادگی دزدند.

بن سلمان: راست میگه! ننش هم کلی جواهرات بار کرد برد. خواهراش هم میلیاردی به جیب زدند.

پهلوی: آقا میشه بی خیال خار و مادر ما بشید؟

رجوی: درست صحبت کن بچه دزد!

پهلوی: اولا که ما دزدی نکردیم ما فقط سهم مون رو از سفره شاهنشاهی برداشتیم. ثانیا یه بار دیگه اسم پدر مرحومم رو بیاری اسم شوهر ملعونت رو میارم ها!

رجوی: هر چی می دونی بگو. شوهر من پاک پاک بود مثل گل.

بن سلمان: راست میگه بنده خدا! این اواخر گل مصرف می کرد.

 (رجوی اخم می کند)

ترامپ: این خاله بازی هاتون رو ببرید جای دیگه. حرف جدی بزنید.

مریم رجوی: با اجازه من شروع می کنم.

«به نام خداوند، نیرو بخش مجاهدان و با اهدای درود به همه ی کشتگان سازمان از بدو تاسیس تاکنون به ویژه رزم آوران همیشه جاوید فروغ جاویدان. با یاد آنها و برای تاسیس جامعه ی بی طبقه توحیدی و با هدف نفی رژیم، سخنانم را آغاز می کنم. منتهی پیش از آن از همه عزیزان می خواهم به احترام کشتگان سازمان، یک دقیقه سکوت کنند.»

(سکوت، جلسه را فرا می گیرد تا این که بن سلمان، آروغ می زند)

رجوی: این پسره ی بی تربیت رو کی اینجا راه داده؟

بن سلمان: برو بابا من برای عموم عبدالله هم سکوت نکردم چه برسه به نفله های سازمان خراب شده شما.

ترامپ: خواهش می کنم بذار ادامه بده. بفرمایید

رجوی: بله عرض می کردم. سازمان برای اسقاط رژیم یک طرح مشخص و مدون داره. فقط کافیه که از ما حمایت تسلیحاتی و مالی باشه. من قول میدم ظرف یک هفته رژیم رو ساقط کنیم. هر کس حاضره از سازمان حمایت کنه لطفا بایسته.

(فقط ملک سلمان می ایستد)

رجوی: متشکرم جناب پادشاه! ما همیشه روی کمک شما حساب بازکردیم.

ملک: کمک چیه بابا؟ می خوام برم دستشویی. توالت این خراب شده کجاست؟

ترامپ: آخر سالن سمت راست. خراب شده هم خونه عمته!

ملک: دونالد گفتی آفتابه بذارن؟ ببین اگه آفتابه نباشه رسوایی به بار میارم ها!

ترامپ: گفتم بابا گفتم. سریع تر برو و بیا. دوستان لطفا بحث رو متوقف کنید تا برگرده.

(توالت ملک، جلسه را 20 دقیقه معطل می کند) وقتی برمی گردد پهلوی به کنایه می گوید: خسته نباشی!

ملک با خنده: شیرین کام باشی عزیزم!

پهلوی رو به ملک: آقا دست هاتو شستی؟

ملک سلمان: نه آب نبود. با دشداشه ام پاک کردم.

ترامپ با تعجب: مگه کجا رفتی؟

ملک: هیچی بابا. آفتابه اش سوراخ بود رفتم توی باغچه.

ترامپ: یعنی شامپانزه از تو تمیزتره!

سلمان: مگه چیه بابا؟ چقدر شما تیتیش مامانی هستید!

رجوی: ولش کن آقای ترامپ. بحث با این ابو شپش بی فایده است.

بن سلمان: هُی با پدرم درست صحبت کُنا. خوبه منم بهت بگم اُمّ انگل؟

(رجوی زیر لب): ایششش!

(در همین لحظه رئیس جمهور فرانسه، ایمانوئل مکرون، وارد اتاق می شود)

ترامپ: سلام اِمی جون! کجایی پسر؟

ایمانوئل: آقا شرمنده. تظاهرات پاریس زمین گیرم کرد. تا اوضاع رو جمع و جور کنم طول کشید. در خدمتم.

ملک سلمان رو به مکرون: اَلسَّغامُ عَلیغُم

مکرون: جان؟

بن سلمان: پدر مدتیه دارند فرانسوی یاد می گیرند. می خواستند خودشون رو تست کنند.

رضا پهلوی: آقا رشد کاریکاتوری که میگن همینه ها. پدر ایشون از توالت میاد بیرون دست هاشو نمی شوره ولی داره فرانسوی یاد می گیره؛ یعنی دَک و پُز در حد استیو جابز، نظافت در حد میمون های اوگاندا. البته میمون های اونجا پیش ملک سلمان، نماینده وزارت بهداشت اند.

بن سلمان: اتفاقا تا چشم تو و جد و آبائت کور بشه پدر من تازگی ها خیلی بافرهنگ شده. هم مسواک می زنه، هم غذای سالم و حاضری می خوره، هم ورزش می کنه.

پهلوی: آقا ما که بخیل نیستیم! ایشالا یه روزی بیاد دست هاشم بشوره!

ترامپ: خب این مسخره بازی ها رو تموم کنید. بن سلمان! شما بفرما.

محمد بن سلمان: بسم الله الذی جعل الابل طعاما لنا.

رجوی: ترجمه لطفا

پهلوی: فکر کنم داره باباشو معرفی می کنه.

بن سلمان: خجالت بکش! دارم می گم به نام خدایی که شتر را غذای ما قرار داد.

پهلوی زیر لب: مگه نگفت ما حاضری می خوریم؟ حاضری شون شتره برا کبابی فکر کنم دایناسور به سیخ می کشن!

بن سلمان ادامه می دهد: طرح بنده بسیار کاربردیه که تقدیم می کنم. فقط قبلش می خوام از جناب ترامپ بابت برگزاری این نشست تشکر کنم. انصافا لطف شما به دولت سعودی بی نظیر بوده. باور کنید من هر شب برای شما و همه رئیس جمهورهای امریکا دعا می کنم؛ مثلا همین پریشب تا دیر وقت برای شادی روح مرحوم جرج واشنگتن فاتحه می خوندم.

ملک سلمان: دروغ میگه جناب ترامپ! من خودم پریشب به خاطر یکسری کارهای ضروری بیدار مونده بودم. اصلا از این خبرها نبود. نوار نانسی عجرم گذاشته بودند با بقیه شاهزاده ها هر چی قر تو کمرشون از دوران ملک فهد خشک شده بود همه رو پاشیدند وسط.

بن سلمان: ولی پدر باور کنید من مشغول عبادت و تلاوت بودم.

ملک: دروغ نگو پسره ی کذاب. می خوای بگم اُمّ عامر وسط محفل چیکار می کرد؟

بن سلمان: ام عامر کنیزمونه. آشپزی می کنه برامون.

ترامپ: بسیار خوب. بعدا هماهنگ کنید دست پختش رو بچشیم. حالا ادامه بدید

بن سلمان: بله عرض می کردم. من فکر می کنم سلطنت طلبان و مجاهدین حقیر تر از اونی اند که بتونن کاری کنند. پهلوی که همه آرمانش پادشاهی و بخور بخوره. مریم هم می خواد روی سیبیل شوهرش تمدن بسازه؛ بنابراین بهترین گروه، عربستان سعودیه.

ترامپ: من صادقانه بگم: از هر گونه حمله به ایران استقبال می کنم فقط هزینه اش رو باید پیش پیش بدید. چقدر میدید؟

پهلوی: من 10 میلیون دلار نقد دارم. طلاهای عمه اشرف و گردنبند ننه فرح هم بذارم روش فکر کنم بشه 25 میلیون.

رجوی: من بیش تر از 20 تا واقعا نمی تونم بدم. هزینه های عقب مونده اشرف هم هست.

پهلوی: عقب مونده اون شوهرته! تو کی هزینه عمه منو می دادی؟

رجوی: کی با اون عمه دزد تو بود! «پادگان» اشرف رو میگم آی کیو!

بن سلمان: ولی ما می تونیم همین الان 5 میلیارد دلار بدیم. بقیه اش هم قسطی.

ترامپ: بسیار خوب! علی الحساب شما برنده مزایده اید. رژیم که ساقط شد ایران به دست خاندان سعودی اداره خواهد شد.

پهلوی به رجوی: اوه اوه اوه این نکبت میخواد بشه پادشاه ایران! شنبه تاج گذاری کنه، یکشنبه مردم از بوی گندش ابولا می گیرن!

ترامپ: بسیار خوب! پایان جلسه رو اعلام می کنم. (همه اتاق را ترک می کنند.) جان بولتون که در طول جلسه ساکت بود، به ترامپ می گوید: چرا همچین قولی دادی؟ مگه جنگ با ایران الکیه؟ حمله کنیم، بدبخت میشیم.

ترامپ: غصه نخور! پول رو که گرفتیم می زنیم زیرش. می گیم شرایط منطقه ای عوض شده. به همین راحتی.

بولتون: جدی میگی؟

ترامپ: آره به جون سیبیل هات!

(در همین لحظه، ملک سلمان به اتاق برمی گردد.) رو به ترامپ می گوید: آقا میگم ما تا اینجا اومدیم یه زن امریکایی بگیریم. مورد خوب سراغ داری؟

ترامپ: آره خواهر جان بولتون هست. جان! قصد ازدواج داره آبجیت؟

بولتون: قصد داره ولی نه با این مرتیکه کروکدیل.

ملک سلمان: کروکدیل پدر مرحومته مرد حسابی! من چمه؟ این همه نقطه قوت دارم!

بولتون: سه تاشو بگو!

سلمان: هم پول دارم، هم ثروتمندم هم وضع مالیم خوبه.

(در همین لحظه محمد بن سلمان سر می رسد) رو به ترامپ می گوید: آقا شرمنده! قرص هاش رو نخورده. اگه جسارتی کرد عذر می خوام. (و پدرش را از اتاق بیرون می برد.) چند ثانیه بعد خودش تنها بر می گردد: آقای بولتون! میگم اینجا ...  فرصت ازدواج مهیا هست؟

جان بولتون: آره بیا ننه من رو بگیر. برو بیرون مرتیکه لش!

بن سلمان را با لگد از اتاق بیرون می کنند و از کسب چند میلیارد دلار پول مفت نفت، دو تایی غش غش می خندند و قرار جلسه ی بعدی را تنظیم می کنند.

 

پنج شنبه, 09 اسفند 1397 16:29

وهابیت و اتهام شرک

17338_3944059162_720_430_Copy علی بهاری

وهابیت با منحصر کردن معنای توحید در عبادت خداوند، می‌گویند توحید، همان عبادت خدای یکتاست. (1) آنان به این بهانه همه مسلمانان را مشرک می‌شمارند و می‌گویند: اعمالی که مردم در کنار رأس الحسین در مصر و ... انجام می‌دهند همه عبادت غیر خدا و شرک است! (2)

یعنی هرگونه تواضع و احترام برای شخصیت‌ها و اماکن دینی را شرک و انجام دهنده‌اش را مهدور الدم می‌دانند! درحالی‌که با این منطق، فرشتگان الهی هم مشرک‌اند! چراکه در برابر حضرت آدم علیه‌السلام سجده کردند. (3)


پی‌نوشت:
1) محمد بن عبدالوهاب، رساله‌ی کشف الشبهات، صفحه 14
2) ابن باز، مجموعه فتاوا و المقالات المتنوعة، جلد 2، صفحه 21
3) وارونگی، صفحه 33

پنج شنبه, 09 اسفند 1397 12:29

تبهکاری وهابیت در مکه

c61219cb438927f4c8a6e4633e609a10_S_Copy علی بهاری 

وهابیت پس از سیطره بر مکه در سال 1182 شمسی، قبه‌ی روی چاه زمزم و ساختمان‌های دور خانه خدا را ویران کردند. (1) آنان به پیروان مذاهب دیگر، اجازه ندادند در مسجدالحرام نماز برپا کنند و علمای مکه را وادار کردند کتاب کشف الشبهات عبدالوهاب را تدریس کنند. (2)


پی‌نوشت:
1) امین، کشف الارتیاب فی اتباع محمد بن عبدالوهاب، صفحه 23
2) جبرتی، المختار من تاریخ الجبرتی، صفحه 24-23

پنج شنبه, 09 اسفند 1397 12:59

توحش وهابیسم

 5f84db574ddddafcaa7d1da4ccfe07eb_S_Copy علی بهاری

سعود بن عبدالعزیز، فرمانده لشکر سعودی در سال 1180 شمسی به کربلای معلا یورش برد و مرقد مطهر سید الشهداء را با خاک یکسان کرد؛ او به تخریب اماکن شیعیان بسنده نکرد و در سال 1182 شمسی به مکه حمله کرد! زینی دحلان در کتاب خودش می‌نویسد آنان بقاع قبرستان «معلی» - در میان شیعیان به «ابوطالب» مشهور است - را خراب کردند و سپس قبه‌ی مولد النبی را ویران نمودند؛ عجیب آن‌که هنگام تخریب، طبل می‌زدند و آواز می‌خواندند و شادی می‌کردند. (1)


پی‌نوشت:
1) دحلان، خلاصة الکلام فی بیان امرء البلد الحرام، صفحه 73

جمعه, 26 بهمن 1397 22:10

من دیگر آن نیستم

1056164_131_Copy علی بهاری

برو بیرون هرزه ی بی حیا! آن صفیه مرد؛ دیگر از این خبرها نیست؛ مرد، هاج و واج از خانه فاصله می گیرد؛ صفیه در را محکم می بندد؛ چند ثانیه دست راستش را روی در چوبی و زوار در رفته ی خانه می گذارد؛ سرش را پایین انداخته و چیزی نمی گوید؛ ناگهان بغضش می ترکد و سیلاب اشک، گونه هایش را می شوید؛ وقتی اشکش، اندوه دلش را شست به عقب نگاه می کند؛ آن جا که مادر پیرش روی تشک دراز کشیده است! به مادر خیره می شود؛ نزدیک تر می آید؛ زل می زند به چشمانش؛ خم می شود و دست های پیر و چروکیده اش را می بوسد.

اشک از صورت پاک می کند و می گوید: به خدا از بعد ملاقات با رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم کنار گذاشتم؛ آن صفیه دیگر مرده است؛ گریه ی شدید، کلامش را قطع می کند. لختی سکوت می کند و ادامه می دهد: چشمان نافذش، نگاه مهربانش، لبخند آسمانی اش، بوی خوش عطرش، دعای پر برکتش ... مگر می توانم فراموش کنم چه با من کرد؟ تیرگی گناهم را با روشنایی امید از بین برد و گذشته ی آلوده ام را با باران مهربانی اش شست. از آن روز به بعد، از خودم احساس تنفر می کنم، از آن رفتارها، از آن شب ها، از آن ... 
این شب ها را با نماز به صبح می رسانم. خود را برای خدایم زینت می کنم و با سجده هایم، دلربایی می کنم. حلاوت بندگی زقوم هرزگی را میرانده و بذر امید دل باغچه حیاتم کاشته. مادر! به خدا ما خیلی خوشبختیم که رسول خداصلی الله علیه واله را داریم. خیلی.....

+ ندارم. دیگه نمیاریم از این ها. دوغ، نوشابه، آب میوه و آب معدنی اگه می خوای در خدمتم. زهرماری دیگه تموم شد.

- داش رسول! حزب اللهی شدی! نکنه مسجد هم میری؟ ( با دوستش که بر ترک موتور نشسته، غش غش می خندند )

+ بله که میرم داداش. هم مسجد میرم، هم گهگاهی حرم آسد عبدالعظیم

+ پس ما رو تو سجده های نماز شبت دعا کن حاج آقا! ( قاه قاه می خندند و با موتورش به سرعت از مغازه فاصله می گیرند )

- ( به شاگردش نگاه می کند ) این ها چه می فهمند امام کیه؟ به خدای محمد از بعد اون دیدار جماران، حالم از هر چی آبکی و زهرماریه به هم می خوره. ای خدا! عجب لحظه ای بود. قبل این که بچه ها به زور ببرنم مسخره شون می کردم. می گفتم آخه این چه وضعیه تا خمینی رو می بینن می زنن زیر گریه. ولی به مولا قسم همین که اومد تو، اون هیبت، اون عظمت، اون معنویت، اون صورت نورانی ... پشتم لرزید به امام حسین علیه السلام. کاش خدا قسمت کنه دوباره برم دست بوسی؛ کاش!

شنبه, 20 بهمن 1397 12:17

از کنگان تا کنگان

kjgy646 علی بهاری

(12 دی‌ماه سال 1355 – شهرستان کنگان – ساعت 9 صبح)

جسم بی‌توانش گوشه‌ای از اتاق، روی تخت افتاده است. زن، دیگر نفس نمی‌کشد؛ پسربچه‌ای پنج - شش‌ساله به پهنای صورت اشک می‌ریزد و دست و پیشانی‌اش را مدام می‌بوسد و با صدایی که گاه هق‌هق گریه آن را قطع می‌کند می‌گوید: مامان جون! تو رو خدا نرو! مامانی من تنها میشم؛ مامانی بچه‌های کلاس قرآن با مامان یا باباشون میان مسجد؛ تو نباشی من باکی برم؟ تو رو خدا مامانی جواب بده.

مردی حدوداً 40 ساله آرام و قرار ندارد؛ مدام این‌طرف و آن‌طرف می‌رود؛ با عصبانیت فریاد می‌زند: پس این آمبولانس لعنتی چی شد؟ گاهی بالای سر زن می‌آید و با نگرانی او را نگاه می‌کند و گاهی دم در می‌رود و ته کوچه را نظاره می‌کند تا ردی از آمبولانس بیابد؛ روی سر پسرک دستی می‌کشد و می‌گوید: غصه نخور علی جان! الآن آمبولانس می‌آید؛ حال مامانت خوب میشه؛ قول می دم دایی.

آمبولانس ساعت 3 بعدازظهر از راه می‌رسد؛ مرد بر سرشان فریاد می‌کشد و گفت: تا الآن کدوم قبرستونی بودید؟ خواهر من مرد! می‌فهمید؟ مرد! مأمور اورژانس با تأسف می‌گوید: ماشین وسط راه خراب شد؛ تا تعمیرش کنیم طول کشید؛ جاده هام خرابه؛ از بوشهر تا اینجا نتونستیم بالای 40 تا بیاییم؛ این را می‌گوید و به‌سوی پیکر بی‌جان زن می‌رود؛ با همکارش آن را برمی‌دارند، در آمبولانس می‌گذارند و به پزشکی قانونی می‌برند؛ علی در آغوش دایی سخت می‌گرید؛ دایی با یکدست علی را نوازش و با دست دیگر، اشک‌های خودش را پاک می‌کند. 

(18 بهمن سال 1377 – شهرستان کنگان – ساعت 5 صبح)

زن میان‌سالی روی زمین افتاده و چند کودک قد و نیم قد دورتادورش را گرفته‌اند؛ مردی حدوداً 45 ساله، نگران و نظاره‌گر این صحنه است و هم‌زمان با تلفن صحبت می‌کند؛ دو دقیقه‌ی بعد، صدای آژیر آمبولانس از انتهای کوچه شنیده می‌شود؛ بچه‌ها با سرعت در آهنی زنگ‌زده‌ی حیاط را باز می‌کنند؛ یک دقیقه بیشتر نمی‌گذرد که دو مرد جوان بالباس اورژانس از انتهای کوچه‌ی تنگ و بن‌بست نمایان می‌شوند؛ دو طرف یک برانکارد را گرفته‌اند و وارد خانه می‌شوند؛ ابتدا علائم حیاتی بیمار را چک می‌کنند و سپس به‌آرامی او را روی برانکارد می‌گذارند؛ در کسری از ثانیه زن را از خانه بیرون می‌برند و داخل آمبولانس قرار می‌دهند؛ هوا هنوز تاریک است؛ یکی از آن‌ها بی‌درنگ پشت فرمان قرار و به‌سرعت راه بیمارستان را در پیش می‌گیرد و دیگری کنار مرد میان‌سال و زن بیمار می‌نشیند؛ دائماً علائم حیاتی زن را چک می‌کند و لحظه‌به‌لحظه اوضاع را زیر نظر دارد؛ قطره‌های عرق، سراسر پیشانی‌اش را پوشانده است؛ همراه بیمار، با صدایی آرام و پر بغض می‌پرسد: زنده می مونه؟ مأمور جوان لبخندی می‌زند و می‌گوید: خدا رو شکر به‌موقع رسیدیم؛ انشاء الله کمتر از ده دقیقه‌ی دیگه بیمارستانیم؛ ده دقیقه‌ی بعد، زن را به‌آرامی از آمبولانس پیاده می‌کنند و به‌سرعت به بخش اورژانس می‌برند؛ مرد، موقع پیاده شدن، کارت ملی مأمور اورژانس را از کف زمین برمی‌دارد؛ ساعتی بعد می‌گویند خطر دفع شده و همسرش زنده می‌ماند؛ اتاق به اتاق می‌گردد و از هرکسی سراغ مأمور اورژانس را می‌گیرد؛ درنهایت او را کنار باغچه پیدا می‌کند؛ مأمور مشغول گفتگو با جوانی است که پدرش را برای پیوند کلیه به اینجا آورده؛ مکالمه‌شان را قطع می‌کند و می‌گوید:

+ ببخشید آقا

- (با لبخند) بفرمایید

+ خدا خیرتان بده. شما امروز جون خانمم رو نجات دادید. اگه شما نبودید نمی دونم چه بلایی سر همسرم می اومد. راستی! کارت ملی تون رو کف آمبولانس پیدا کردم. فکر کنم تو مسیر که می اومدیم از جیب تون افتاده!

- دست شما درد نکنه. واقعاً ممنونم.

برای آخرین بار، نگاهی به اطلاعات روی کارت می‌اندازد و آن را تحویل صاحبش می‌دهد: علی محمودی – متولد فروردین 1350.

LG_9dd6606ddd01492db229a33c8712c3c0_Copy علی بهاری

سلام پدر! دوری از تو دلم را برایت تنگ گرده است؛ خیلی هوایت را و هوای خاطرات مشترکمان را کرده‌ام و می‌خواهم کمی از آن خاطرات بگویم. 

پدر مجاهدم! یادت می‌آید روزی به خواهر کوچکم، حسّونة گفته بودی اگر یک‌بار دیگر، بدون اجازه تو میوه بخورد صد ضربه شلاق می‌خورد؟ یادش به خیر حسّونة به حرفت گوش نکرد و شب بعدش از یخچال یک موز برداشت. می‌خواستی شلاقش بزنی اما مادر واسطه شد و گفتی فقط این دفعه را گذشت می‌کنم.

بابا! یادت می‌آید اولین روزی که به مدرسه‌رفته بودم به مدیرمان گفتی هر وقت پسرم درس نخواند به جرم بی‌اعتنایی به قوانین مدرسه، او را شلاق بزن و با توجه به کندذهنی و تنبلی‌ام، هرروز وسط حیاط، حد شرعی بر من اجرا می‌کرد؟

یادت هست آن موقع که داعش به عراق حمله کرده بود، چقدر خوشحال بودیم و می‌خواستیم به میمنت و مبارکی این اتفاق ویژه، به مردم شام بدهیم؛ ولی پای من ناخواسته به سفره خورد و یکی از بشقاب‌های غذا، وارونه شد و تو انگشت‌های پایم را به خاطر بی‌حرمتی به غذای مجاهدان، با زغال منقل سوزاندی!

یادش به خیر! آن روزی که با مادر دعوایت شد و مادر تو را تهدید کرد اگر به این کارها ادامه بدهی، از تو جدا می‌شود و تو به خاطر علاقه‌ای که به مادر داشتی، پذیرفتی این کارها را ترک کنی اما یک هفته نگذشته بود که با مفتی مسجد صحبت کردی و نظرت عوض شد؛ بعدازآن خودت را به خاطر گوش کردن به حرف مادر، محکوم کردی و قسم خوردی یک هفته غذا نخوری. هرچند سوگندت، دو ساعت بیشتر دوام نیاورد!

پدر! هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم آن روزی که به خاطر پادرد مادربزرگ، توالت فرنگی خریدیم و در گوشه‌ی حمامش کار گذاشتیم؛ وقتی از میدان جنگ برگشتی و قضیه را بهت گفتیم، عصبانی شدی و کل توالت فرنگی را وسط حیاط، به آتش کشیدی و درحالی‌که آفتابه را بر سردست گرفته بودی، به لوله‌اش بوسه زدی و گفتی: آفتابه، سنت خلیفه است؛ زندگی‌ام را می‌دهم ولی به ریش خلیفه قسم نمی‌گذارم سنت حسنه آفتابه فراموش شود؛ آن روز آن‌قدر دادوبیداد کردی که مادربزرگ هم پشیمان شد و توبه کرد و برای جبران، کنیه‌اش را از ام قتالة به ام آفتابه تغییر داد!

یادم نمی‌رود آن روزی که بنا بود عملیات انتحاری را به برادر بزرگمان، ابوفلوس آموزش دهی؛ اما به خاطر اشتباه در سیم‌کشی، ابوفلوس کتلت شد و تو در جواب گریه‌های مادر، گفتی خدا مجاهدتش را قبول می‌کند و در بهشت، او را بر سر سفره‌ی معاویه می‌نشاند!

پدر عزیزم! الهی برایت منفجر شوم! الآن که این نامه را می‌نویسم دلم تنگ‌شده است؛ واقعاً پدر خوبی بودی و نصیحت‌های خوبی می‌کردی؛ هرچند آن موقع من قدرت را نمی‌دانستم و همیشه غر می‌زدم ولی الآن که در دانشگاه اسلامی مدینه درس می‌خوانم و با استادانم صحبت می‌کنم، می‌بینم کاملاً حق با تو بوده است؛ دعا کن من هم یک روز مثل تو بشوم و بتوانم بعد از جهاد علمی، به تو در جهاد نظامی ملحق شوم.

پسر انتحاری‌ات، ابو جنون

 

شنبه, 15 دی 1397 22:23

دو کله پوک

IMG20341969_Copy علی بهاری

فرمانده: خب ابو خشتک بگو ببینیم چه خبرهای جدیدی داری؟

معاون: قربان! توانستیم بحمدالله سه ایرانی نمازگزار را بازداشت کنیم.

فرمانده: ابله! نماز که اشکال ندارد!

معاون: بله قربان! ولی آن‌ها داشتند بعد از نماز می‌کردند.

فرمانده: احسنت! درود بر تو. دیگر چه کردید؟

معاون: توانستیم آن‌ها را تا یک کیلومتری اینجا بیاوریم

فرمانده: درود الظواهری بر تو باد! خب بعدش چه شد؟

معاون: هیچی قربان! تا همین نزدیکی اومدیم ولی اونها حقه زدند و ما هم خر شدیم؛ شرمنده فرار کردند؛ ما هم‌دست خالی اومدیم خدمت تون؛ ببخشید.

فرمانده: خاک‌برسرت کودنِِ کج و کُله؛ خب شتر! این‌همه خرج تون می‌کنم؛ گوشت گوسفندی تازه توی اون شکم‌های پکیده تون می‌ریزم و هر شب کنیزک و بساط؛  آخرش این‌جوری مزدم رو می‌دید؟

معاون: ببخشید قربان! ولی الآن دقیقاً دوماهه گوشت نخوردیم؛ کنیزها هم که همه شون در اختیار شما هستند.

فرمانده: با من یکی بدو نکن؛ برو تو حیاط اردوگاه؛ ضامن یک نارنجک رو بکش و بپر روش؛ اگه ازت چیزی باقی موند، دیگه مجازات نمیشی.

معاون: آخه جناب قائد...

فرمانده: حرف نزن؛ همین‌که گفتم. یکی بدو کنی می دم بچه‌ها از نزدیک با آر پیچی هفت بزننت؛ اون موقع رسماً تبخیر میشی؛ مفهومه؟

معاون: بله قربان! چشم. ( چند ثانیه بعد، صدای الله‌اکبری می‌آید و بعد هم معاون تکفیری، کتلت می‌شود)

شنبه, 15 دی 1397 00:26

تسبیح کارساز

Agate_Rosary_Copy علی بهاری

حجت‌الاسلام قرائتی روحانی شیرین‌بیان و معلم قرآن محبوب می‌گوید: روزی در مدینه و کنار قبرستان بقیع، یکی از وهابی‌های متعصب برای آن‌که اعتقاد شیعیان را سست کند تسبیحش را به زمین انداخت و فریاد زد: امام حسن علیه‌السلام! تسبیح منو بده؛ امام حسن علیه‌السلام تسبیحم رو بده؛ می‌خواست با این کار به شیعیان بفهماند توسل‌های شما بی‌تأثیر است و اهل‌بیت علیهم السلام توان انجام کاری ندارند؛ من هم بلافاصله تسبیحم را به زمین انداختم و گفتم: خدایا تسبیحم رو بده؛ خدایا تسبیح منو بده.

در حقیقت ایشان با این جواب نقضی به آن وهابی نادان فهماند اگر بنا باشد جابه‌جا نشدن تسبیح از روی زمین را دلیل بر ناتوانی اهل‌بیت علیهم السلام بگیریم، این مسئله حتماً می‌تواند قدرت خدا را هم انکار کند!

پنج شنبه, 13 دی 1397 21:04

الاغ الوهی

139507101317194418809554_Copy علی بهاری

بیشتر مردم جهان معتقدند «الاغ» حیوان نجیب و مظلومی است که فقط برای عبور و مرور استفاده می‌شود؛ یعنی استفاده می‌شده است و الا اکنون دیگر تغییر کاربردی داده است و فقط یونجه و علوفه حمل می‌کند؛ اما روی کره‌ی زمین هستند کسانی که الاغ را کماکان به‌عنوان وسیله نقلیه می‌شناسند. البته نه برای خودشان. چراکه آن‌ها معمولاً ماشین‌های آخرین سیستم آمریکایی سوار می‌شوند بلکه خدای آن‌ها «الاغ سوار» است؛ مثلاً ابن عساکر دمشقی می‌نویسد: «خدا از آسمان به زمین می‌آید و سوار یک الاغ می‌شود (1)

و یا علامه حلی در کتاب ارزشمند منهاج الکرامة می‌گوید: بعضی از آن‌ها معتقد هستند که خداوند در هر شب جمعه به‌صورت یک جوان و سوار بر الاغ بر زمین نازل می‌شود، به‌طوری‌که بعضی از این‌ها در بغداد، در شب‌های جمعه روی پشت‌بام‌های خود در ظرف‌هایی علوفه، جو و یونجه می‌ریزند تا خدایی که با الاغ از آسمان پایین می‌آید، این علوفه و یونجه را ببیند و بر بام آن شخص نازل شود و مشغول خوردن آن‌ها شود.

خداوند آخر و عاقبت ما را با این جماعت متفکر به خیر کند!


پی‌نوشت:

1) تبیین کذب المفتری، جلد 1، صفحه 311

2) منهاج الکرامة فی معرفة الإمامة، صفحه 39

صفحه1 از3
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.