مرسلون

محمد انجم شعاع

محمد انجم شعاع

پنج شنبه, 02 اسفند 1397 09:50

اعتراض به تاریخ

20946047_Copy محمد انجم شعاع

خیلی عصبانی و ناراحت بود، این دفعه صدایش را کمی بالاتر از همیشه می برد.

حتی اجازه نمی‌داد خانم شجاعی یک کلمه بگوید.

 تمام حرف هایش را از دیشب برای امروز صبح زود آماده کرده بود ولی مدیر آژانس دیر آمد و فقط توانست یک ساعت آخر وقت از او مرخصی بگیرد که ظهر بیاید تکلیف خانم نادری را روشن کند.

-من تو زندگی دغدغه اولم یه دونه دخترمه؛ تمام تلاشمو میکنم که آینده برای خودش کسی بشه و بتونه سرشو بالا بگیره. ببینید من کلی هزینه میکنم که دخترم از اون سر شهر بیاد اینجا علم یاد بگیره. فقط علم...نه اینکه ذهنشو از چیزایی پر کنید که بدردش نخوره! این رو اول سال هم گفتم. چرا روی معلماتون نظارت ندارید؟!

خانم مدیر که گرم و سرد و روزگار را چشیده بود و همین روزها بود که خدمت سی ساله اش تمام شود؛ سرش از بوی اودکلن تند مادر مهلا درد آمده بود ولی با آرامش به فریادهایش گوش می‌داد. فقط منتظر لحظه ای بود که بین نفس گرفتن های او معذرت خواهی کند.

-من عذر میخوام. من نگرانی شما رو درک میکنم فقط یه چند دقیقه صبر کنید زنگ تفریح بخوره بعد قضیه رو با خود خانم نادری حل و فصل کنیم.

زنگ تفریح به صدا درآمد. معلم ها یکی یکی وارد اتاق معاون آموزش شدند، این دفتر بخاطر بزرگ بودنش محل استراحت معلمان شده بود. همه دور تا دور میز بزرگ وسط، روی صندلی ها نشستند تا یک لیوان چای بخورند و چند دقیقه ای خستگی کلاس ها را از تن بیرون کنند. همینکه خانم نادری خواست کاغذهایش را روی میز بگذارد و بنشیند؛ از طرف دفتر مدیر صدایش زدند.

بی خبر از همه جا وارد دفتر شد.

 هنوز خانم مدیر خواست او را معرفی کند و از سوابق تحصیلی و علمی او بگوید که مادر مهلا باز گُر گرفت و موهایش که از همان اول، از همه طرف شال آبی روی سرش بیرون زده بودند؛ مثل شعله های آتش به دور سرش پخش تر شدند.

-خانم شما چی تو مغز بچه من میکنید! چرا نمیایید درستون رو بدید و برید! من سالی چن میلیون پول به این مدرسه میدم که بچم علم یاد بگیره و دکتر بشه چرا این تکلیفا رو به بچه های مردم میدید! خداروشکر به اندازه کافی آخوند داریم! شما فک میکنید کی هستید که بخواهید مردم رو هدایت کنید؟!

خانم نادری چادرش را روی سرش صاف کرد و روی صندلی نشست. انگار خستگی تمام کلاس ها در تنش دو برابر شد. با اینکه چند مرتبه موقعیت تدریس در دانشگاه برایش پیش آمده بود ولی تصمیمش را گرفته بود که تا آخر ماموریت شوهرش اینجا بماند.

می خواست جواب بدهد ولی فرصتی پیدا نمیکرد، شاید هم نمیخواست حرفی بزند و نمک به زخم او بپاشد؛ فقط گوش داد و دو طرف ورقه های در دستش خیس عرق شدند. شرمنده خانم شجاعی بود که باعث شده بود یکی از والدین دانش آموزان اینطور به مدیر دبیرستانی که در شهر کلی اعتبار علمی دارد اعتراض کند.

کاسه صبرش لبریز شد.

از جایش بلند شد؛ و برای اینکه همه کاغذها خیس نشوند آنها را روی میز گذاشت.

-من از شما عذر میخوام. شما میدونید که من معلم تاریخ هستم؟

من اگر تکلیفی به دانش آموزم دادم در حیطه درسم بوده و قصدم فهم دقیق و صحیح درس بوده. اگر گفتم در مورد وضعیت زنان قبل اسلام تحقیق کنند؛ منظور داشتم. نوجونای الآن از تاریخ زیاد آگاهی ندارن! خود دختر شما از کساییکه که همش به وضعیت و محدودیت زن در ایران اعتراض داره، برای همین یه تحقیق خاص و سه تا سوال بهش دادم، من نخواستم کسی رو منحرف کنم، هدفم آگاهی بچها از دورانیه که زن هیچ جایگاهی در اجتماع نداشته و یک ابزار بوده و حتی زنده به گورش میکردن!

-درس شما چه ربطی بدبختیای زنان قبل اسلام داره! حالا این تحقیقی که بچه ی من دادید چیه دیگه! ما کجای این مملکت بریم از این حرفا نباشه؟! اصن این انقلاب کجاش برا من خوب بوده که بخواد برا دخترم خوب باشه! من میخوام بچم دکتر بشه نمیخوام این چیزا یاد بگیره کیو باید ببینم؟

خانم دکتر نادری دید با این حرف ها نمی تواند مادر مهلا را قانع کند. کاغذ ها را از روی میز برداشت و جلوی او گرفت و از او خواست؛ که اگر امکانش هست چند دقیقه بنشیند و چند ورقی از این نوشته ها را که دانش آموزان خودشان یک هفته تحقیق و مصاحبه کردند، مطالعه کند.

-من میگم این حرفارو تو مغز بچهای ما نکنید، شما میگی خودم بخونمشون!

- اصلا فقط مصاحبه مهلا با مادر بزرگش را بخونید که سر کلاس خوندش و همه تشویقش کردن.

-مشکل من همینه! دخترم یک ساعت تنها رفته پیش مادر شوهرم ازش سوال پرسیده، معلوم نیس چی بهش گفته!

 حالا بده ببینم از منم چیزی بد گفته یا نه! خودم شنیدم یه چیزایی از منم می گفت!

مصاحبه با مامان بزرگم خانم کبری عسکری در تاریخ 17بهمن 97

به عنوان سوال اول: شما زمان قبل از انقلاب هم بودید از زندگی زنان در اون زمان بگید؟

خدا کنه اون روزا دیگه برنگرده. دخترم امنیت مهمترین هدیه انقلاب برای زن بود، من وقتی به خیابون می رفتم حتی در روز روشن حرف های رکیک زیادی بهم میزدن، این روزا اگر دختری یا زنی بهش چیزی بگن میره پیش پلیس ولی اون زمان دژبانا و سربازها هم خراب بودن.یه بار چند تا سرباز مست دنبالم کردن، کاباره ها زیاد بود و بساط مشروب به راه، من می دویدم و فریاد می زدم اما کسی جرئت نداشت کمکم کنه، توی کوچه مون آنقدر جیغ زدم که پدرم از راه رسید، درگیری شد، بلاخره من نجات پیدا کردم، اون روزها قدم زدن و ورزش کردن و تفریح زنان به راحتی و با حفظ حریمشون، افسانه بود.

اون زمان نگاه به زن مثل یک کالا بود، هرچه زن خوش رنگ و لعاب تر، هر چه بی حجاب تر، باارزش تر بود. ولی الان نه، زنان مثل مردا تو جامعه هستن و دارن کار میکنن یکیش مثه مامان خودت که چه شغل خوبی داره و داره زحمت میکشه.

خلاصه بهت بگم؛ انقلاب زن رو به جایگاه اصلی خودش برگردوند، مثل همون کاری که پیامبر صلی الله علیه واله کرد.

ممنون از شما، سوال دوم: شما تاریخ هم بلدید؟ زمان پیامبر زندگی زنان چطور بوده؟

خیلی بلد نیستم فقط به اندازه ای که تو سخنرانی ها و از رادیو شنیدم که اون زمونا زنان رو مثل کالا خرید فروش میکردن و حتی بچه هاشون که دختر میشدن زنده به گور میکردن ولی اسلام به به زن ارزش میده و جایگاهشو خیلی بالا میبره و اون رو عضو جامعه میدونه.

سوال آخر: شما از زندگی الانتون راضی هستید؟ تو این مملکت اذیت نیستید؟ نمیخواستید آزاد باشید؟

این که سه تا سواله عزیزم. الحمدلله میگذره زندگیمون. الان که آزادی هست و ما راحت داریم زندگی می کنیم قرار نیست که دیگه همه هر کار دلشون خواست بکنند؛ مملکت قانون داره مثل مدرستون که قانون داره، ما باید بهش عمل کنیم وگرنه سنگ روی سنگ بند نمیشه. عمل به قانون یکم سخت هست، ولی وقتی میبینیم سودش به خودمون برمیگرده دیگه با رضایت قانون رو انجام می دهیم.

ببین دخترم این انقلاب خیلی خوبه اگر تو داری راحت درس میخونی و انشاالله یه دکتر خوبی میشی بخاطر همین انقلابه و گرنه اون زمان که اصلا نه جایی بود درس بخونی نه میگذاشتن...)

خانم نادری مادر مهلا را با نوشته ی دخترش تنها گذاشت و به کلاس رفت.

زنگ تعطیلی مدرسه به صدا در آمد.

خبری از فریادهای معاون آژانس هوایی نبود.

عصبانتیش تمام شد بود، انگار قانع هم شده بود و سپرده بود به خانم شجاعی که کلی از تنها معلم دکترای تاریخ آموزش و پرورش معذرت خواهی کند. (1)


پی‌نوشت:

1) محمد انجم شعاع

پنج شنبه, 02 اسفند 1397 10:23

سورپرایز یلدایی

46293927_368522757248585_8546802919372093624_n_Copy محمد انجم شعاع

به آرامی با دست راست سالمش بسته قرص اعصاب را از جیب کت شلواری که برای مسئولیت جدیدش خریده بود در آورد و روی میز عسلی شیشه ای جلوی حاج آقا گذاشت، سرش را به صندلی چوبی تکیه داد و آهی سرد کشید انگار یک بغض یا یک اندوه سالهاست که در گلویش سنگینی می کند. می خواست دیگر به تمام کابوس های شبانه اش خاتمه دهد. حاج آقا عمامه مشکی اش  را روی طاقچه گذاشت و با لبخند گفت خداوند عاقبت همه را ختم به خیر کند.

سهراب سر به زیر افتاده اش را بالا گرفت آخه حاج آقای محلاتی می ترسم تمام زحماتم در این چند سال کشیده ام  به خاطر یک لغزش خراب  بشود.

حاج آقا با نیم نگاهی گفت: البته به نظرم شما بیشتر غصه آبروی چند ساله این دنیا را می خوری تا آن دنیا، سهراب حاجی چه کنم؟ آخه دکتر گفت این قرص ها دیگه جواب نمی دهند باید از طریق گفتار درمانی علاج کنم این کابوس ها دیگر امانم را بریده است.

- مزاحم وقت شما هم شده ام.

- راحت باش امشب شب یلدا است و من بیدار. از آخرش می گویی یا از اولش؟

سهراب، دل زده بود به دریا، شاید گفتار های حاج اقا مرهمی بشود بر درد های او

- همش به خاطر آن سفر ماموریتی به شهر هامبورگ آلمان رفتم.  قرار بود با نزدیک شدن به دختر فلان مسئول، اطلاعات به دست بیاورم اما کمی زیاده روی کردم و دلم طاقت نیاورد نزدیک 2 سال آنجا بودم  طرح نامزدی با آن دختر ریختم  شما می دانید آنجا فرهنگشان خیلی open است. به نظرم هدف وسیله را زیادی توجیه کرده بود.

 حاج آقا محلاتی هم تازه از سفر تبلیغی مرکز اسلامی هامبورگ برگشته بود نزدیکتر آمد و بهتر گوش می داد چون داستان خانمی که نامردی یک مرد ایرانی به نام فرشاد را شنیده بود دنبال می کرد.

-شاید شما بتوانید درپیدا کردن آن مرد نامرد کمکم کنید. سهراب یک لحظه مکث کرد اگه بفهمد که داماد خودش است چه خواهد کرد؟

خب اقا سهراب از خانمت هم بچه دار شدی بله یک دختر، چرا ازداوج کردی؟

- متاسفانه او به من خیلی اعتماد داشت می گفت تو مرد رویاهای من هستی

حاجی وقتی به تهران برگشتم خانمم یاسمن خانه نشین شده بود در یک روز که برای خرید به نانوایی سر خیابان رفته بود ماموران سر رسیده بودند و چادر و روسری اش را برداشته بودند یاسمن تمام مسیر دو کیلومتری را دویده بود که مردان نامحرم، بی حجابی او را نبینند. دیگه از خانه بیرون نمی آمد و همیشه سر سجاده برای من و تنها پسر انقلابیم که دوبار  به دست ساواک افتاده بود دعا می کرد پدر و پسر یک زوج انقلابی بودیم.

حاجی اولین چایی را ریخت وگفت: گلو تازه کن که راحت تر خودت را خالی کنی.

سهراب گفت: من همیشه دوست داشتم در جلسات سیاسی و انقلابی خانمم هم شرکت داشته باشد و پا به پای من در مسیر انقلاب نقش ایفا کند ولی این جریان کشف حجاب، بد جوری روحیه اش را خراب کرده بود.

سوالات بیش اندازه زهرا خانم شما در کلاس های تاریخ و انقلاب اسلامی من، باعث شد که فکر کنم او می تواند یار من در صحنه های سیاسی و انقلابی باشد و برای همین پیشنهاد ازداوج با او را در ذهنم گذراندم و مزاحم خانواده شما شدم.

حاج اقا محلاتی دستی به محاسن سفیدش کشید و سری تکان داد و گفت عجب،  درب اتاق را بست تا صدایشان را کسی نشنود گفت: خب دیگه

سهراب ته استکان چایی ایرانی را سرکشید وگفت:  می توانم یک قرص اعصاب بخورم چون می ترسم طاقت گفتنش را نداشته باشم.

-حاجی متاسفانه همراهی زهرا خانم خیلی طول نکشید یاسمن خانم زحمت کشیدند کل مطالب جاسوسی من که در یک فلش ذخیره شده بود را ازچمدان قدیمی در انبار پیدا کرده و تمام عکس ها و جلسات تفریحی با سوزان را دیده وهمه را در یک فایل زیپ شده برای زهرا خانم شما در تلگرام ارسال کرده است. گویا با عکس های سوزان همراهی زهرا خانم را هم سوزاند.

حاجی ایندفعه به جای یک استکان یک لیوان چایی ریخت مثل اینکه سر قصه دراز است بگو پس چرا زهرا چند روزه تقاضای طلاق داده است. مادر خانم سهراب از داخل آشپزخانه صدا زد حاجی نمی خواهید بخوابید شب یلدا فقط دو دقیقه از شب های دیگر بلند تر است نماز صبح تان قضا می شود.

در همین اثنا گوشی سهراب زنگ زد پسر عزیز دردانه اش سهیل بود که از همسر اولش یاسمن متولد شده بود. آخه هنوز از زن سومش بچه دار نشده بود. سهیل هر هفته با این که خرج تلفن ازآلمان به ایران زیاد می شد باز هم زنگ می زند و منتظر اجازه بابا بود.

سهیل گفت بابا دیگه صبرمان لبریز شده چقدر توی خارج درس بخوانم البته آلبا نامزدم خیلی اصرار دارد ایران را از نزدیک ببیند. کمی فارسی یاد گرفته می خواهد در ایران تکمیلش کند.

سهراب یک قرص دیگه خورد و گفت حاجی این جا چه خاکی به سرم کنم شاید مکافات عمل است از اطلاعات آمارش را گرفتم همان دختر خودم است از خانم سوزان

حاج اقا با عصبانیت از جا بلند شد پنجره اتاق را باز کرد نسیمی وزیدن گرفت و گفت الله اکبر  پناه بر خدا  

پس فرشاد همان داماد خودم است؛ یعنی شما الان سه تا زن دارید ؟ هی! اشکالی ندارد در ناامیدی بسی امید است پایان شب یلدا سپید است.

شرمندگی زیاد سهراب باعث شد کت مدیریتش را بیرون بیاورد. حاجی، یاسمن شمیشیر را از رو بسته فقط لطف کرده به پسرم نگفته یا به همکار وزیرم هم نرسانده بحث آبروی مملکت و دولت در پیش است از یک طرف سخنرانی زهرا خانم در مسائل خانواده همه روزنامه ها و سایت ها را پر کرده است او الگوی سوم زن است یعنی نه زن شرقی و نه زن غربی، نمی خواهم زهرا خانم را از دست بدهم کمکم کن

حاجی در سکوتی فرو رفت رو به قبله یک استخاره گرفت. گفت: غصه نخور خودم همراهت می آیم فرودگاه و این عروس ناخوانده را توجیه می کنم.

گویا آبی خنک روی قلب آتش گرفته سهراب پاشیده بود.

وقتی بلندگوی فرودگاه بین المللی امام خمینی اعلام کرد هواپیمای پرواز آلمان ایران 526 الان در فرودگاه نشست  سهراب دوباره یک قرص خورد از یک طرف دلتنگی پسرش و از سویی دختری که اگر بشناسد او بابایش بوده چه باید بکند؟

سهیل و آلبا که وارد سالن انتظار فرودگاه شدند بعد از احوال پرسی همان جا سوالات  به زبان آلمانی کلید خورد چرا اسم این فرودگاه امام خمینی است خمینی کیست؟

سهیل یک نگاهی به پدر کرد با گوشه چشم به آلبا اشاره کرد. بابایم استاد درس تاریخ و انقلاب اسلامی در دانشگاه است.

 حاج اقا که برای تبلیغ در خارج، زبان آلمانی یاد گرفته بود حرف سهیل را قطع کرد و گفت ببین دخترم امام کسی بود که در ایران انقلاب اسلامی را رهبری کرد او مثل پیامبر (صلی الله علیه واله که در عصر جاهلیت  زنان را از بردگی و کالای جنسی  بودن نجات داد او با تاسی به پیامبر اسلام صلی الله علیه واله  ...

 آلبا دوباره سوال کرد ببخشید پیامبراسلام صلی الله علیه واله کیست؟ پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم کسی بود... یکدفعه سرباز داخل فرودگاه صدا زد حاج آقا بفرمایید ادامه موعظه و امر به معروف را داخل ماشین انجام بدهید. این موقعه شب فکر خستگی و زن و بچه ما هم باشید.

همین که داخل ماشین شد حاج اقا گفت دخترم  شما وسط نشینید کنار پنجره بنشید گفت اقا در خارج ما زنان با مردان مساوی هستند و کنار هم می نشیند فقط گاهی سر پیچ و خم های خیابان ها کمی به طرف ما مایل می شوند در حد یک تماس!

آلبا گفت ببخشید نگفتید پیامبراسلام صلی الله علیه واله کی بود او منجی زنان عالم بود؟ ببین دخترم یکی از کارهای پیامبر صلی الله علیه واله این بود کاری کرد که زنان شخصیت پیدا کنند مورد اذیت قرار نگیرند او کاری کرد که زنان در جنگ ها هم شرکت می کردند و در عرصه های اجتماعی نقش ایفا می کردند.

-ببخشید مثلا چه کار کرد؟ بعد از اینکه بسترهای فرهنگی را آماده کرد دستور داد زنان پوشش داشته باشند یعنی روسری بپوشند یا لباس بلند بپوشند تا عیوب یا زیبایهایشان پنهان شود در نتیجه کسی قصد جسارت به آنها نکند.

 -چه جالب خب چرا پیامبر صلی الله علیه واله ما  اینها را نگفته؟

سهراب که دلش مثل سیر و سرکه می جوشید خیلی هم از جملات آلمانی که رد و بدل می شد چیزی نمی فهمید  نگاهی به ساعتش کرد و گفت حاج اقا الان می رسیم به کوچه حجاب، مقدمات را رها کنید و زودتر راز را بگو من چطوری الان با یاسمن روبرو بشوم؟

حاج آقا گفت: سهراب جان، گل گفتی. دخترم این کوچه ایی که الان می رویم خیلی از خانم هایش به خاطر عدم کشف حجاب شهید شده اند و مادر سهیل هم در همین کوچه زندگی می کند که به خاطر  جریان  کشف حجابش دیگه از خانه  بیرون نیامده است!

آلبا گفت: با اینکه ساعت 12 شب است چرا مردم در پارک ها با خیال راحت نشسته اند و خوراکی می خورند و بعضی ها در خیابان ها در زیر باران با چتر قدم می زنند. در کشور ما شب ها اصلا نمی شود به تنهایی یا حتی دو نفره قدم زد یا می کشند یا تهدید به قتل در صورتی که تن به خواسته های شهوانی آنان ندهیم.

آلبا شال آبی اش که از روی سرش عقب رفته بود را جلو کشید و گفت کم کم دارد از ایران خوشم می آید و به صداقت سهیل ایمان پیدا می کنم اما دلم برای مامانم می سوزد که به صداقت آن مرد نامرد اعتماد کرد باید به مادرم هم بگویم به اینجا بیاید شاید آن شوهر نامردش را به کمک سهیل زودتر پیدا کنیم.

راننده تاکسی صدایش را بلند کرد اقا چه خبره؟ تمام دستمال کاغذی ماشین را تمام کردی مگر قتل انجام دادی

سهراب گفت ببخشید حالم خوب نیست امشب چند قرص اعصاب خوردم.

حاج اقای محلاتی از عقب ماشین گفت راننده محترم امشب شب یلداست تا صبح دربست ما هستی  کرایه اش با من. فقط جلوی یک میوه فروشی نگه دار یک هندوانه بخریم.

ماشین نگه داشت آلبا گفت حاج اقا من هم می توانم  پیاده بشوم؟

حاج آقا با مهربانی گفت: بله دخترم  بفرما فقط کمی خودت را جمع و جورتر کن.

آلبا زیر چتر سهیل رفت و گفت:  بابای شما همیشه اینقدر کم حرف است مگر نگفته بودی استاد تاریخ و انقلاب اسلامی است. پس چرا اینقدر خجالتی هست.

وقتی هندوانه را روی چمن های پارک لاله میدان تجریش قاب می شد سهراب هر چه می کرد میلش اصلا به خوردن هندوانه شب یلدا نمی رفت  نگاهی به عکس های شهدای آن طرف میدان کرد که از هم رزم های او بودند دوست داشت خودش هم قاب بشود برود زیر زمین.

صدای گوشی موبایل سهراب به صدا آمد  یاسمن خانم بود.

-چی شد صبح شد چرا سهیل و نامزدش را نمی آورید؟

هنوز قطع نشده بود. زهرا خانم  زنگ زد کجایید؟

- نکنه دنبال زن چهارم می گردی تا کثرت نسل مسلمانان را زیاد کنید؟

حاجی وقتی دید سهراب دست پایش را گم کرده سریع گوشی را گرفت دخترم نگران نباش ما با هم در پارک لاله امشب یلدا گرفتیم اگر چیزی اضافه آمد برای شما و حاج خانم می آورم.

یکدفعه سایه رفتگر پارک با جاروی بلندش جلوی نور نورافکن را گرفت با صدایی خشن گفت: حاج اقا از شما بعیده جای موعظه این جوانان در مسجد و... است. جا کم گیر اوردید چمن ها را کثیف کنید! وقتی یک قاچ هندوانه را با کلی تعارف خورد. گفت شوخی کردم نوش جانتان فقط مواظب باشید  جوانان خیلی در آغوش اسلام نیایند. سهیل بلند شد حالیش کند حاجی گفت: بشین خسته است کاریش نداشته باش معلومه سبد کالایش را نگرفته است.

آلبا دوباره سوال کرد حاج اقا چرا اینجا نمی شود چند مرد را با یک دختر ببینند در حالی که در پارک های ما همانجا کارهایی که در خانه می کنند در فضای پارک انجام می دهند  کسی اعتراض نمی کند به نظرم اینجا آزادی کم است.

-درسته سهیل؟

سهراب بعد از ترجمه حاج اقا، دیگه طاقت نیاورد کاسه صبرش لبریز شد نگاهی به حاج اقا کرد و گفت این جملات را برایش به آلمانی بگو  ببین دخترم شعر انقلاب ما همیشه استقلال آزادی جمهوری اسلامی بوده است. البته نه آزادی که فروید و... تعریف می کنند که هرکس هرجا دلش خواست طبق میل وشهوتش هر کاری را خواست انجام بدهد. به برکت این انقلاب آن دوران خیلی وقته که تمام شده است.

همه در حال هندوانه خوردن بودند اما حاجی تمام صغری و کبری را در ذهنش می چید که چگونه این ماجرا را به سهیل و آلبا بگوید.

یکدفعه زهرا خانم زنگ زد حاج اقا چون گوش هایش ضعیف بود می زد روی بلند گو

 زهرا خانم با شادی تمام گفت: حاج اقا  ما هم با حاج خانم و یاسمن خانم اینجا تو خونه جلسه گرفتیم تازه قراره خانم سوزان هم تا یک ساعت دیگر به جمعمان اضافه شود. چه یلدایی بشود!  هندوانه در گلوی سهراب گیر کرد سرفه کنان بلند شد و به طرف سرویس بهداشتی پارک می دوید.

آلبا با تعجب به سهیل نگاه  کرد و گفت کار توست گفته بودی مادرم بعد از ما بیاید ایران؟ همیشه مثل بابایت اهل سورپرایز هستی. احتمالا  بابایت امشب به میمنت ورود تک فرزندش یک سورپرایز خوب برای ما دارد من همیشه عاشق سورپرایز هستم.

در حال برگشت به طرف خانه وسط راه، سهراب یک هزاری در دست راننده گذاشت و گفت چند دقیقه کنار امام زاده صالح نگه دارخیلی زود می آیم. وقتی درب را می بست گفت حاج آقا خواهشا زودتر به داد من برس

آلبا غمیازه ای کشید و گفت: چه جالب سهیل می گفت هر وقت بابایم به بن بست زندگی می رسد به امام زاده صالح می رود. من هم می خواهم بروم. حاج آقا عمامه اش را جابجا کرد و گفت: دخترم دم درب نوشته باید با چادر وارد بشوید می توانی رعایت کنید، آلبا گفت: باشه  قبوله. تازه من به سهیل قول داده بودم اگر از حجاب خوشم آمد چادر می پوشم.

گریه های بلند سهراب سکوت صحن امام زاده را شکست وسط امام زاده زانو زد  گریه ها مقدمه صحبت های حاج آقا محلاتی  شد تا او به جای سهراب سورپرایز شب یلدا را اجرا کند. حاجی واقعیت را کاملا گفت سهیل فقط می گفت نه من باورم نمی کنم همش دروغ است.

گوشی حاج اقا زنگ خورد زهرا خانم بود گفت از فرودگاه امام حرکت کردیم یکسره می آییم امام زاده صالح بقیه یلدا را در امام زاده صالح برگزار کنیم یاسمن و زهرا خانم خندان ولی چهره سوزان خانم پر از حرف هایی از جنس انتقام و تنهایی بود. سوزان فقط نگاه می کرد به چهره سحراب  و دیگر سر جایش خشک زده بود قدم از قدم برنمی داشت او تمام رنج های 20 ساله را با همین حرکتش به نمایش گذاشت.

به سختی دستش را از کاپیشن چربی در آورد بلیط های مچاله شده دو نفره را در دستان آلبا گذاشت و با ناراحتی به هتلی که حاج اقا برایشان کرایه کرده بود می رفتند.

حاج آقا جلوی همه را گرفت و یک جمله گفت: سهراب احساس تکلیف کرده بود در خارج فقط به تکلیفش عمل کرده است بعضی وقت ها در عمل به تکلیف لغزش هایی می شود وقتی خدا می بخشد بنده خدا هم باید ببخشد.

سهراب دیگه از بس گریه کرده بود چفیه اش خیس شده بود سهیل دست مصنوعی بابا را جا زد و او را در آغوش گرفت. پدر رو به قبله دست هایش را بالا آورد گفت خدایا شکرت که در این شب یلدا طولانی به کابوس های طولانی زندگی من پایان دادی.

زهرا خانم گفت البته یک شکر دیگه هم باید بکنید که در این شب طولانی، خبر خوشحالی بچه دار شدنت را به تو می دهم. (1)


پی نوشت:

1) ابراهیم انجم شعاع

سه شنبه, 23 بهمن 1397 23:51

شهناز سابق

p4-3_Copy محمد انجم شعاع

پاسپورتش را گرفت و سریع پشت به قاب عکس روی پیشخوان کرد و با لبخند تلخی کراواتش را منظم کرد.

خاکستر سیگارش را داخل گلدان جلوی در خروجی تکاند.

سوار تاکسی جلوی در شد. کیفش بزرگ بود ولی انگار زیاد سنگین نبود، برای همین آن را کنارش روی صندلی عقب گذاشت.

راننده هم زیاد اصراری نداشت که پیاده شود و در جعبه عقب ماشین را باز کند؛ انگار هم خودش و هم ماشینش خسته بودند و این آخرین مسافری بود که امشب سوار می کرد، معمولاً درآمد مسافر آخر، خرج بنزین روز بعد می شد، پمپ بنزین آخر شب ها خلوت بود و به قول پسرش که تازه امسال به دانشگاه فنی حرفه ای رفته بود: باید آخر شب یا صبح زود که هوا خنکه و حرارت زمین پایینه؛ بنزین بزنید!

نیاز به استارت زدن نبود، چون ماشین روشن و گرم بود، فقط پدال کلاچ را فشار داد، انگار می خواست از همین اول دنده ها تنظیم کند تا سریع تر به مقصد برسد.

آینه وسط را تنظیم کرد، در آن نگاه کرد و پرسید:

-کجا تشریف می‌برید مهندس؟

- خیابان شهناز؛ قطعاً الآن اسمش تغییر کرده؛ نمی‌دانم حالا اسمش چی شده فقط یادمه محله و میدان فوزیه بود!

در ضمن بنده مهندس نیستم هنرمندم.

پای راننده از روی کلاچ برداشته نشد یعنی اصلاً دنده ای نزد! آدرس را نمی دانست، انگار قرار بود این مسافر از ماشینش برود و او به انتظار مسافر بعدی در ماشین گرم بنشیند و  چند دقیقه دیرتر به خانه برسد، برای همین آینه را روی صورت مسافر تنظیم کرد و سؤالش را عوض کرد:

- ببخشید اسم این خیابون و محله رو نشنیدم، شاید هم شنیدم ولی چون سنم کم بوده، حقیقتش نمیدونم کدوم قسمت شهر میشه! اگر میشه چند لحظه صبر کنید تا از اینترنت نگاه کنم...

مرد کت و شلواری که سفیدی لباسش کل ماشین را روشن کرده بود، لبخندی زد و سری تکان داد و با لحن تمسخرآمیزی گفت:

- مگر ایران هم اینترنت آمده؟! اگر تا صبح طول می‌کشد من بروم کسی از دوران خودمان را پیدا کنم که زبانم را بفهمد؟!

اول کیفش را پیاده کرده و هنوز خواست خنده‌اش را با شنیدن هشداری که می گفت: (درب خودرو باز است) کامل کند؛ که راننده دنده ماشین را جا زد و آماده حرکت شد.

- پیدا کردی؟ یا می خواهی مارو ببری ناکجاآباد؟

- پیدا شد مهندس جان تا سیگارتو بکشی رسیدیم فقط قربون دستت شیشه رو یکم بکش پایین...

مرد کلاهش را برداشت و دستی در موهای سفیدش کشید و با کمی عصبانیت گفت:

-آقا چند بار بگم من مهندس نیستم، من هنرمندم.

راننده نگاهی به صورت صاف و صیقلی مسافرش که کمی سرخ شده بود انداخت و گفت:

(ببخشید حواسم نبود؛ حالا شما بازیگرید؟ ما که اهل فیلم دیدن نیستیم فقط رادیو گوش میدیم؛ یعنی وقتشو نداریم)

 پیرمرد مسافر که مشغول کشیدن سیگار مارلبرو بود توجهی به حرف راننده نکرد، انگار جوابی برای این سؤال نداشت یا اصلاً نمی خواست جواب بدهد. به چراغ های خیابان ها خیره شده بود و هر تابلویی که از دور می دید دقت می کرد تا کامل اسم های روی آنها را بخواند.

راننده که از رانندگی در مسیر تکراری هرروزه‌اش، خستگی‌اش دو چندان شده بود، متوجه نگاه پر از تعجب مسافرش که یک عمر از کشورش دور بوده به ساختمان ها نشد، این دفعه به آینه نگاه نکرد و همین‌طور که شیشه را بالا می کشید گفت:

آزادی هم می خواهید ببرمتون انگار خیلی وقته اینجا نبودید؟! معمولاً هر کی که از اون طرف میاد یه چرخ میزنه میدون رو

پیرمرد دستی به صورت تراشیده اش کشید و گفت:

آزادی قبل از انقلاب بود عزیز. شنیدم اسم میدان شهیاد را آزادی گذاشتند.

راننده که گوشش از این حرف های مسافران مسیر فرودگاه پر بود، انگار از قبل جواب آماده ای داشت:

- جسارت نشه ها، اگر از طرف غرب که به میدان آزادی نگاه کنی، آزادی قبل از انقلابه، ولی اگر از میدون امام حسین (علیه السلام)  به آزادی نگاه کنی، آزادی درست میفته بعد از انقلاب.

هنوز حرفشان تمام نشده بود که به مقصد رسیدند. بچه ها در پارک اول خیابان مشغول بازی بودند و خانواده‌ها دورهم نشسته بودند و خستگی کار روزانه را در دورهمی شبانه از تن بیرون می کردند.

پیرمرد خواننده وسط خیابان هفده شهریور همان شهناز سابق کنار پارک گلزار پیاده شد.

سیگارش را زیر پا له کرد و کیف گیتارش را برداشت و راهی خانه‌ی قدیمی مادری‌اش در خیابان شهید کاظمی شد، همان خانه‌ای که با همین گیتار و کلی آرزو رهایش کرده بود...

 

جمعه, 25 آبان 1397 16:43

غیرت کربلایی

86d4f1e981e13536f1e39c2b718d400e_XL_Copy محمد انجم شعاع 

کربلا درس برای خانواده هم دارد؛ زیرا حسین علیه‌السلام با خانواده آمد به کربلا؛ غیرت حسین علیه‌السلام نسبت به اهل‌وعیالش همه جای عاشورا وجود دارد حتی وقتی کنار پیکر پاک علی‌اکبر علیه‌السلام بود، اول زینب سلام‌الله علیها را به خیمه برگرداند.

جمعه, 25 آبان 1397 16:49

دین سیاسی

6fd48f57359f50683f849b2c64475af0_XL_Copy محمد انجم شعاع

بزرگ‌ترین شادی و غم، در اسلام اتفاقات سیاسی است؛ غدیر آغاز حرکت امامت و عاشورا تکامل این پیکره است.

 

 

جمعه, 25 آبان 1397 17:00

كفن متبرك

bcbee90ec4b5e1aecab9bf5df69d5235_XL_Copy_Copy محمد انجم شعاع

پاهایش سالم بود، ولی روی زمین نشسته بود!

لباس مشکی تنش تمیز  بود، ولی پارچه سفید روی دستش خاکی و پاره بود!

دستش زیر پای زائران بود، ولی چشم بارانیش به آسمان بود!

پارچه را جای پای زائران می‌کشد؛ یک هفته تشییع‌جنازه پسرش را، عقب انداخته است؛ آمده است که کفن متبرک کند... 

جمعه, 25 آبان 1397 17:18

ام وهب

c4d7169b206f23a234e3603dfaa035a2_XL_Copy محمد انجم شعاع

پسرش را آورده بود تا فدای حسین علیه‌السلام کند حتی سرِ صدقه‌ی درراه حسین علیه‌السلام را پس نگرفت؛ پیکار بر او واجب نبود ولی مردانه از امام علیه‌السلام دفاع کرد وزنده برنگشت.

 

جمعه, 25 آبان 1397 17:13

اكسيژن پاك

79a7f20b24ec35052ceac7889b2b5c07_XL_Copy محمد انجم شعاع

در مسیر پیاده‌روی، جلوی در موکب روی ویلچر نشسته بود، هرچند دقیقه‌ای یک‌بار ماسک اکسیژنش را از روی صورتش پایین می‌آورد و یک‌نفس عمیق می‌کشید و دوباره با شروع سرفه‌های شدید ماسک را روی صورتش می‌گذاشت؛ سهمش از این اقیانوس مواج، فقط نفس کشیدن در ساحل آرامش بود.

 

جمعه, 25 آبان 1397 17:06

تبليغ نوين

62e9d4ea173a75d520c3d5b5d2bc5bb6_XL_Copy محمد انجم شعاع

هدف اولیه‌ام خدمت بود نه زیارت؛ هر صبح از دور سلام می‌دهم و شب اول از داخل صحن عرض ادب نمودم و انشالله شب آخر به نیت مادرم زیارت وداع بخوانم؛ یکی از کارهای روزانه‌ام خدمت به زائرانی است  که گاهی برای پیدا کردن سرویس‌های بهداشتی کلی دور خود می‌چرخند

روز اول تمام سرویس‌های بهداشتی اطراف حرم را پیدا کردم و نزدیک‌ترین و خلوت‌ترین راه را در جواب سؤال زائری که در تلاش بود خودش را به نماز جماعت حضرت امیر علیه‌السلام برساند، پیشنهاد می‌دادم حتی میدانم در کدام ساعت از روز حمام‌ها خلوت‌تر است؛ این را وقتی به جوان تبریزی که حوله‌اش روی دوشش بود گفتم، نیم ساعت با دوستانش کنارم ایستاد و سؤالاتش را پرسید تا ساعت خلوتی حمام آغاز شود؛ خب این هم روشی بود برای تبلیغ در صحن حضرت زهرا سلام‌الله علیها که بیشتر افراد برای رفع خستگی و استراحت آنجا آمده بودند.

 

جمعه, 25 آبان 1397 16:29

جوان حسین (ع)

9c29039eaaf60e1caf16f365dd5eac42_XL_Copy محمد انجم شعاع

حسین علیه‌السلام فرزند جوانش را اولین نفر روانه میدان کرد تا به همه بفهماند که فرمانده، امیدش به سربازان جوانش بود.

 

صفحه1 از2
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.