مرسلون

زهره جمالي زواره

زهره جمالي زواره

جمعه, 02 فروردين 1398 20:22

خدا رحمتش کند

tlq-tfy_Copy زهره جمالي زواره
وقتی اعلامیه ترحیم را دیدم اولین چیزی که در ذهنم تداعی شد فریبا بود؛ دختر یکی یک‌دانه و تک‌فرزند مرحوم؛ همسفر مشهدمان بود؛ دختری بلندبالا، ساکت و حرف‌گوش‌کن و تا حدی مبهم؛ ازآنجایی‌که در شهر ما شرکت در مراسم گذشتگان برای دختران جوان کار معمولی نیست، از مادر خواهش کردم ایشان حتماً شرکت کنند و از طرف من هم به فریبا تسلیت بگوید؛ هر چه باشد یک هفته باهم زندگی کرده بودیم؛ مادرم در جوابم گفت: اگر بود، چشم؛ مادر درست می‌گفت؛ فریبا دختر احساساتی بود؛ پدرش هنوز شصت سال نداشت؛ فریباهم خواهر و برادر ندارد، تحمل برایش سخت‌تر است؛ امیدوار بودم کارش به بیمارستان نکشیده باشد؛ منتظر ماندم تا مادر برگردد.

وقتی مادر برگشت رفتم استقبال و از احوالات فریبا سؤال کردم.

-گوشه مجلس، مات نشسته بود؛ تسلیت گفتم ولی بعید می‌دانم متوجه شده باشد.

-یعنی چی؟ حالش خوب نبود؟ یعنی شوک بهش واردشده؟

-شوک که هنوز به دنیا نیامده به او واردشده بود؛ مادر و پدرش دخترعمو بودند؛ همسایه دیواربه‌دیوار؛ حتی خانه خودشان را هم کنار خانه پدر و مادرشان ساخته بودند؛ هنوز مادر فریبا چندماهه فریبا را باردار بود، حرفشان شد؛ خیلی جزئی. قهر کردند. هرکسی رفت خانه پدر و مادر خودش؛ پدر و مادر این دختر و پسر و خواهرها و برادرها رفت‌وآمد داشتند و هیچ اختلافی بینشان نبوده و نیست؛ ولی سی سال گذشت و فریبا در خانه پدربزرگش بزرگ شد، کنار مادرش؛ نه پدرش ازدواج مجدد کرد نه مادرش؛ حتی طلاق هم نگرفته بودند. هرکسی خانه خودش بود. زن‌وشوهری که باهم غریبه شدند. پسرعمو و دخترعمویی که همسایگی و فامیلی‌شان سر جایش بود و نزدیک هم بودند ولی دل‌هایشان مهر و محبتی بروز نداد. فریبا سی سال با پدرش همسایه بود. چشم به چشم. نه با او حرف زد، نه حمایتش را دید و نه آغوشش را. پدری که بود، ولی نبود. شاید هم اجازه نداشت.

باور حرف‌هایی که مادر می‌زد سخت بود ولی همه حقیقت داشت. این زندگی در شهر زبانزد خاص و عام است. حالا دیگر مفهوم حرف مادر که «اگر بود چشم» عوض‌شده بود. نمی‌دانم فریبا در مراسم پدرش، مات سال‌هایی بود که می‌شد پدر داشته باشد و نداشت، یا مات آینده‌ای که اگر می‌خواست هم نمی‌توانست داشتن پدر را درک کند. شاید فریبا ماتِ لحظه‌های بی‌رحمانه زندگی‌اش بود. شاید به این فکر می‌کرد، پدر داشتن چه شکلی است تا برای نداشتنش گریه کند.

خدایا حق با تو بود مردی که عاشق تو نیست نمی‌تواند پدر شود. چطور بابای خوبی باشد، وقتی غرورش را به‌جای زن‌های غریبه، خرج دختر و همسرش می‌کند.

جمعه, 02 فروردين 1398 20:32

خجالت کشیدن

shy-girl-larger_Copy زهره جمالي زواره

همیشه دیدن افراد خجالتی در جامعه برایم نوعی سمباده روح است؛ حیف این جوان‌ها؛ البته تشخیص ساده‌ای نیست؛ بین خجالت و حیا و سکوت و رعایت حریم و درون‌گرا بودن حدومرزهای مشخصی وجود دارد؛ جسارت و بی‌ادبی و شکستن مرزها و زدن هر حرفی در هرکجا نشانه اعتمادبه‌نفس و شخصیت محکم و با استقامت نیست؛ ولی تقریباً یقین دارم بهار نمونه روشنی از خجالتی‌هاست؛ همیشه وقتی او را می‌بینم غصه می‌خورم؛ به‌اندازه کافی بااستعداد و مؤمن و دوست‌داشتنی هست ولی از اینکه می‌بینم دیگران از این ضعف شخصیتی سوءاستفاده می‌کنند اشکم درمی‌آید؛ همیشه کنجکاو بودم ببینم چطور برخی بچه‌ها خجالتی می‌شوند و چرا بهار خجالتی است و چه کمکی می‌شود به او داشت؛ تا اینکه خیلی اتفاقی از خانواده‌اش گفت.

دختر یکی یک‌دانه‌ای که تنها ثمره زندگی ناموفق پدر و مادرش است؛ خانواده‌ای که هنوز باهم زندگی می‌کنند ولی فکر می‌کنم طلاق عاطفی سال‌ها پیش اتفاق افتاده بود؛ این را از بین حرف‌های بهار فهمیدم: کاش من به دنیا نیامده بودم؛ من هم پدرم را دوست دارم هم مادرم؛ حتی پدرم را بیشتر؛ دلم می‌خواهد همه باهم باشیم؛ ولی آن‌ها همدیگر را دوست ندارند؛ باهم زندگی می‌کنند به خاطر من؛ از اینکه مانع جدا شدن و خوشبختی‌شان شده‌ام غصه می‌خورم؛ این جمله همیشگی پدرم است که مرا نمی‌خواسته‌اند؛ بچه ناخواسته بودن عذابم می‌دهد؛ حرفش که تمام شد؛ بااینکه با این رفتار والدینش مخالف بودم جبهه گرفتم و گفتم: بچه خدا خواسته نباید این حرف‌ها را بزند؛ خدا تو را خواسته؛ پدر و مادرت اگر تو را نخواسته‌اند این‌قدر تو را دوست داشته‌اند که به خاطر تو از خودشان بگذرند؛ حالا بابایت حرفی می‌زند بشنو و باور نکن؛ مرد است و غرور مردانگی.

بعدازاینکه با بهار خداحافظی کردم با خودم می‌گفتم: فرض کنیم در تمام عمر، هرروز عزیزترین شخص و نزدیک‌ترین فرد به ما که خیلی هم دوستش داریم به ما بگوید، تو را نمی‌خواستم و مانع خوشبختی من هستی؛ ضعف اعتمادبه‌نفس و خجالتی بودن کمترین اثرش نیست؟ این چه جدانشدنی به خاطر بهار است؟ اینکه بیشتر شبیه شکنجه است تا محبت!

خدایا حق با تو بود مردی که عاشق تو نیست، خود بین‌تر از این‌هاست که بتواند اهمیت اعتمادبه‌نفس و سلامت شخصیت نسلش را ببیند؛ مرد خودبین و خودخواه که بابا نمی‌شود!

جمعه, 02 فروردين 1398 22:34

تار آفرینی

1053500x500_1462516305862403_Copy زهره جمالي زواره

چند وقتی بود از هم بی‌خبر بودیم؛ رفیق چندین ساله گرمابه و گلستان؛ قرار گذاشتیم جمعه به‌وقت دعای ندبه همدیگر را ببینیم؛ مسیر راهمان یک ربعی پیاده‌روی داشت؛ می‌توانستیم همه حرف‌های حبس شده توی دل هامان را رو کنیم؛ دوتا آدم درون‌گرا بیش از این حرفی ندارند باهم بزنند.

حلما حرف‌هایش را با این جمله شروع کرد: چه خبر؟ چه می‌کنی بازندگی؟

- هیچ! مثل همیشه! امن‌وامان! خبری ندارم از جایی! دو روز در هفته می‌روم و می‌آیم برای سه ساعت کلاس؛ بقیه‌اش را دربست در خدمت اتاقم؛ از بیکاری با خودم هم نمی‌سازم؛ نه اینکه بداخلاقی کنم و بهانه‌گیر باشم؛ فکرم به کاری قد نمی‌دهد؛ کارهای تحقیقی و مطالعه را تعطیل کرده‌ام؛ فقط حرص بی‌خود می‌خورم؛ به تعبیری خودآزاری می‌کنم؛ و الا نصف ملت بیکارند و زندگی هاشان حال‌وروز مرا ندارد؛ یک‌چیزی می‌گویم نخندی؛ گاهی از بیکاری ایتا و سروشم را باز می‌کنم می‌نشینم جلوی سیستم ببینم کسی پیام می‌دهد جوابش را بدهم؛ دریغ از یک پیام؛ گاهی مثل کارآگاه‌ها آنلاین بودن ادلیستم را چک می‌کنم؛ برخی‌هاشان هر موقع می‌آیم آنلاین‌اند؛ ولی یک احوالپرسی سهم من نمی‌شود؛ جدی این‌ها توی ایتا چکار می‌کنند؟ شما چه خبر؟ امسال دکترا شرکت نکردی؟ من که حوصله‌اش را نداشتم.

-خوش به حال شما؛ من همه هفته دربست در اختیار منزلم؛ مادرم سرش به کار خودش گرم است. من هم تنهایی و بیکاری؛ صدتا دوست و آشنا دارند؛ گپ می‌زنند؛ رشد می‌کنند؛ حتماً سرگرمی دارند؛ نه دکترا کجا بود؛ حوصله‌اش را ندارم؛ ثبت‌نام می‌کردم مسئولیت داشت و من هم انگیزه‌ای برای مطالعه نداشتم؛ داغون کننده است؛ ول کن.

-نمی‌دانم چرا ولی برخی‌ها چطور راحت سرکار می‌روند؟ من که هر چه روزنامه و سایت می‌بینم کار جایی نیست؛ یا شرایط آن‌قدر سخت است که خدا می‌داند؛ برخی راحت با یک دیپلم چه‌کارهایی که نصیبشان نشده؛ دارم از رحمت خدا ناامید می‌شوم؛ مثل‌اینکه آشنا و بند پ نباشد، شدنی نیست؛ شیطان به جانم وسوسه می‌کند؛ برخی القائاتش کشنده است؛ فکرش را بکن کمتر از ده سال دیگر میانسال می‌شویم نه کارداریم نه درآمد و پس‌اندازی؛ پدر و مادرهایمان پیر می‌شوند و ناتوان؛ با آن‌ها تنها می‌شویم؛ مراقبتشان هست؛ هزینه هاشان؛ خدا نکند سایه یکی‌شان از سرمان کم شود، احتراممان که می‌رود هیچ، با اقتصاد امروز بعید نیست خواهر برادرهایمان از خانه پدری هم عذرمان را بخواهند که به سهمشان برسند؛ حالا خودشان این‌طور نباشند از شریک هاشان بعید نیست؛ بعدازاین همه تلاش و مراقبت پیش چشم دوست و دشمن سرافکنده می‌شویم؛ شاید ما هم اگر تن داده بودیم به یکی از این ازدواج‌های ناجور هرچند راضی نبودیم، آینده هامان این‌قدر ترسناک نبود؛ به نظرت کجای راه را اشتباه رفتیم؟ چرا زندگی هامان این‌طوری شد؟

- نگاهم کرد و گفت: از تو بعید است؛ جمع کن خودت را؛ یادت رفته رزق و روزی مادی و معنوی دست خداست؛ عزت هم همه‌اش مال خداست؛ وابسته به این چیزها نیست؛ ما که همه تلاشمان را کرده‌ایم؛ نیت نادرستی هم نداشته‌ایم؛ تا حالا هم که برای عقایدمان جنگیده‌ایم؛ من یقین دارم خدا نمی‌گذارد به آنجاها برسیم؛ خدا کمکمان می‌کند؛ نگران نباش؛ کار هم حتماً شایستگی‌اش را نداریم؛ خدا که بخیل نیست؛ خدا کارگزارانش را خودش انتخاب می‌کند؛ این‌قدر دوست و فامیل داشته‌ایم که درسشان خیلی ضعیف بود و فلان دانشگاه به‌زور درس خواندند و حالا چند سال است در شغل‌های کلیدی کشور در خدمت‌اند؛ همسایه‌مان دیپلم نگرفته خدا کار بانکی توی شهر خودمان آن‌هم استخدام رسمی برایش جور کرده است؛ خیلی‌ها را می‌بینی یک‌شبه بهترین کارها برایشان جور شده است؛ بغض گلویش را گرفت و باحال عجیبی ادامه داد، درس خواندن‌های ما حتماً اخلاص نداشت که بی‌برکت است؛ حتماً ما پیش خدا آبرویی نداریم که لیاقت خدمت به جامعه اسلامی نداریم؛ حتماً ما به درد امام زمان علیه‌السلام نمی‌خوریم؛ چقدر التماس کردیم به درگاه خدا؛ دیگر سنمان برای همه‌چیز گذشت؛ خدا را شکر حداقل مایه عبرت دیگران هستیم؛ ما را ببینند و مثل ما نشوند.

از حرف‌هایش فهمیدم حلما دلش شکسته است؛ خسته‌تر از من بود؛ دلداریم داد و سعی کرد عقاید درست را یادآوری کند ولی خودش نزدیک ترمز بریدن بود؛ خودش را در دهه سی زندگی آخر راه می‌دید؛ همه دعای ندبه به این فکر می‌کردم: همه آن‌ها که رفته‌اند سرکار و حلماها را خون به دل کردند تا جایی که حس بی‌جواب ماندن از درگاه الهی دارند، به خاطر شایستگی هاشان بوده؟ گره ازدواج امثال حلما، حلماها هستند یا تغییر فرهنگ و شیوع تفکری که حلما را نمی‌پسندد و شریک خوب بودن را در ملاکی غیر ازآنچه خدا گفته می‌بیند؟ دلم برای مظلومیت و حقانیت حلما و حلماها می‌سوخت ولی بیشتر از آن از این ناآرام می‌شدم که؛ چقدر بی‌عدالتی‌ها و خط کشیدن روی حلماهای این مرزوبوم و بی‌تفاوت بودن نسبت به مشکلات و دغدغه‌هایشان و حمایت از فرهنگ و تفکری که بی‌صدا آرمان‌های انقلاب و شهدا را زیر سؤال برد و میدان دادن به آن‌هایی که نباید، کریم بودن و اعتماد به خدا را نشانه رفته است. وقتی عمل کردن‌های برخی نخبگانمان طبق اسلام اموی است، همه‌چیز را به گردن خدا می‌اندازیم!

جمعه, 02 فروردين 1398 22:39

تاریخ کجاست

dokhtary_Copy زهره جمالي زواره

یک دورهمی دوستانه چند نفری. بحث رفته بود به سمت نقش مادر در سلامت و تربیت نسل و نجات جامعه. نازنین پنج ساله از اول بحث دو دستش را گذاشته بود زیر چانه اش و فقط فیلمبرداری می کرد. گاهی از طرز نگاهش خنده ام می گرفت. نمی دانم گوش می داد یا منتظر یک فرصت مناسب بود که شلیک کند.

هنوز حرفی نزده بودم. به نظرم همه حرف ها از واضحات بود. کتاب ها هم ننوشته باشند،  9 ماه کودک داخل بدن مادر رشد می کند. در همه ثانیه ها همراه مادر است. روح در بدنش دمیده شده است. صداها را می فهمد. جنین کشی را برخی مراجع در هر شرایطی حرام می دانند. نسبت به روز و ماهش دیه دارد.  این همه احترام برای چیست؟ برای اینکه جنین یک سنگ است یا یک موجود زنده آن هم از نوع انسان؟ موجود زنده می شود از محیط رشدش اثر نگیرد؟  بعد هم حساب کنی تقریبا دو سال شبانه روز جای بچه آغوش مادرش است. چطور رفتارها موثر نباشد. هر چند لقمه و رفتار پدر تاثیر کمتری ندارد.  ژن خوب هم که جای خود دارد. به قول مادرم آدم دو روز با یک جوجه زندگی می کند، به هم عادت می کنند و جوجه حساب کار دستش می آید که غذایش کجاست و آبش کدام طرف قفس است. آن وقت بچه کور است و رفتارها را نمی بیند و نمی فهمد؟

خواستند من هم حرفی بزنم. دهانم را باز کردم گفتم: «نمونه های زیادی در تاریخ...» هنوز جمله کامل نشده، نازنین فریاد زد: «تاریخ. افرین تاریخ. همین بود. خاله تاریخ کجاست؟». حرفم را قطع کردم و هاج و واج نگاهش کردم و پرسیدم: «تاریخ کجاست؟!! با تاریخ چکار داری عزیزم؟ چرا می خواهی بدانی تاریخ کجاست؟». نگاهم کرد و گفت: «چند روز قبل بابام گفته بود اذیت نکنم برایم یک لباس قشنگ می خرد. بعد اذیت کردم. یعنی اذیت نکردما. اجیم دعوا کرد منم دعواش کردم. بابام گفت: لباسی برات بخرم که به تاریخ بنویسند. یعنی چی؟ به کجا می نویسند؟پس کی می رویم تاریخ؟».

مادر نازنین بنفش شده بود. لبخندی زدم و گفتم: «منظور بابات اینه که اگه اذیت نکنی حتما حتما می خره .ولی اگه خدای نکرده شیطونی کردی لباس بی لباس.  تو هم که دختر گلی هستی. مطمئنم همین روزها بابات ببینه دیگه با اجیت دعوا نکردی یک لباس قشنگ برات می خره. حالا اگه نخرید هم اشکالی نداره حتما یادش رفته. حالا اگه خرید دوست داری چه رنگی باشه؟ »؛ «نگاهم کرد و گفت بابام هیچ وقت دروغ نمیگه. دفعه قبلم سوره ناس را حفظ کردم برام چادر خرید. حتما می خره. هر رنگی بابام بخره قشنگه».

درود بر مردان مردی که خوش عهدی و صداقت شیوه آنهاست.

خدایا حق با تو بود. مردی که عاشق توست توی ذهن نازنینش همیشه یک بابای خوش عهد و صادق، ثبت است!

 

شنبه, 03 فروردين 1398 13:04

صمیمی نباش

pai10-1024x595_Copy زهره جمالي زواره
ساختمان هم ساختمان‌های قدیم؛ نمی‌دانم این طرح سالن‌های جدید ایده کدام از خدا بی‌خبری بود؛ مگر در طول سال، چند مهمانی صرفاً زنانه یا مردانه برگزار می‌شود؟ مهمانی و صله‌رحم که در اسلام خانوادگی است؛ خانواده هم که بدون مرد و زن و دختر و پسر تعریف نمی‌شود؛ محرم و نامحرم هم که قانون خداست و کهنگی ندارد؛ نمی‌دانم به چه چیزی فکر کرد و چه ابعادی را ندید و این خلاقیت ناقص را مد کرد؛ از سالن بهتر، آشپزخانه اپن؛ قبلاً خانم‌ها حداقل یک سر پناهی به نام آشپزخانه داشتند حالا که خانه و اعضایش اپن شده از مهمانی رفتن بیزارم؛ دوست دارم همه بیایند خانه مامه‌مانی؛ هنوز هم ساختمان‌سازی قدیمی منزلمان را با صدتا این ساختمان‌های مدرن عوض نمی‌کنم؛ هرچند دلم برای خانه‌های چهار صفه مثل خانه پدربزرگ خیلی تنگ‌شده است؛ چه حریم و مهندسی خداپسندی داشت.

جمعی اجباری از پدر و دختر و پسر و مادر و محرم و نامحرم؛ حریم‌ها محفوظ بود و حجاب و محرم و نامحرمی کاملاً رعایت می‌شد ولی همین دور سالن نشستن هم آزاردهنده بود.

پدر و دختر و دامادی از جمع پررنگ‌تر بودند؛ همه جمع متوجه صحبت‌هایی که بین آن‌ها ردوبدل می‌شد بودند؛ صمیمیت جالبی داشتند. تا حالا ندیده بودم؛ بابا هیچ‌وقت اجازه نمی‌دهد تا این حد به او نزدیک باشیم؛ هنوز درگیر و دار صمیمیت‌هایشان بودم که از حسرت خوردن و مقایسه بابا با آن‌ها خجالت کشیدم.

پدر شوخی دور از ادبی با دخترش کرد؛ داماد شیر شد و ادامه داد. آن‌یکی از گوشه سالن خوشمزه شد و حریم‌شکنی کرد؛ خلاصه اینکه زنجیره‌ای از شوخی‌های بی‌معنا بین جمع در مورد آن خانم گفته شد و به قول خودشان جمع از خشکی بیرون آمد؛ ولی نارضایتی و ناراحتی را می‌شد از نگاه دختر خواند؛ درست است که یکی حرفی زد و بقیه باید جنبه و ظرفیت داشته باشند و مطابق وظیفه عقلی و شرعی اجازه چنین کاری را نداشتند ولی احترام به آن خانم را از چه کسی یاد بگیرند؟ از پدری که بی‌احترامی را خودش شروع کرد؟ درود بر پدرانی که می‌فهمند صمیمیت هم حدومرز دارد؛ حدومرزی به نام احترام؛ هیچ‌کس حق ندارد احترام کسی را به بهانه صمیمیت بشکند حتی اگر بابا باشد.

خدایا حق با تو بود مردی که عاشق تو نیست چطور دختر و مادری باشخصیت برای نسل‌های بعد تربیت کند؟

شنبه, 11 اسفند 1397 23:20

ذبح شرعی

mediumthumb_Copy زهره جمالي زواره

سی سال انتظار نباید کار ساده ای باشد. وقتی نوبت به خدا بیامرز پدر بزرگ رسید که ده سال بود مادر بزرگ از دنیا رفته بود؛ اینکه بیست سی نفر کوچک و بزرگ با نسبت های مختلف و درجه هایی از محبت، توی کوچه و جلوی درب منزل انتظار بکشیم ببینیم قرار است تابوت تحویل ما دهند یا خودش را هم کار ساده ای نبود؛ هیچ راه ارتباطی نداشتیم. فقط باید می نشستیم ببینیم پروازشان کی می رسد و 3-4 ساعت صبر کنیم مسافرها برگردند شهرستان و ببینیم می توانیم از همسفری خبر بگیریم یا نه؛ یکی با هزار واسطه خبر گرفته بود که آن روز بر می گردند.

نیمه های شب بود و هنوز خبری نشده بود؛ بچه ها بهانه می گرفتند؛ برخی هاشان خواب رفته بودند و فشفشه ها از دستشان افتاده بود؛ ذوق و شوق جمع تبدیل شده بود به خستگی و نا امیدی؛ گوسفند بیچاره هم نصف گوشت تنش از انتظار برای ذبح شدن، آب شده بود؛ از صبح با هر صدای پایی که از سر کوچه شنیده شده بود یک بار رفته بود زیر چاقو و برگشته بود؛ معلوم نبود زبان بسته چقدر نفرینمان کرده بود. واقعا دلم برایش می سوخت.

اینبار که صدای پا شنیده شد، کسی استقبال نرفت؛ چند دقیقه بعد پدر بزرگ با یک پیراهن سفید و سر تراشیده و یک ساک کوچک در پهنای کوچه نمایان شد؛ بچه بودیم، دویدیم جلو«بابا بزرگ اومده؛ حاجی بابا بزرگ رسید؛ همه آمدند استقبال؛ فشفشه ها نیمه های شب روشن شد؛ حالا نوبت گوسفند بیچاره بود؛ مادرها ما را هدایت کردند به گوشه ای که شاهد ذبح نباشیم؛ ذبح که انجام شد صدای شیون بالا گرفت؛ شایعه از دنیا رفتن پدربزرگ که دروغ بود، این شیون و ناله برای چیست؟ خبر رسید مهران 6 ساله با دیدن ذبح شرعی ترسیده و تا حالت تشنج پیش رفته است؛ مهمانی به کام همه تلخ شد؛ پدر بزرگ تا زنده بود، با شنیدن کلمه «حاجی» فقط گریه می کرد؛ سی سال انتظار و تنها رفتنش یک طرف، مهران و تشنجش یک طرف؛ خیلی دوا و دکتر کردند تا مهران برگردد به حالت طبیعی؛ هنوز هم خون ببیند از هوش می رود؛ گوشت نمی خورد؛ هنوز هم حرف مکه و مدینه می شود کام همه ما تلخ می شود؛ مهران و شیرین زبانی ها و خنده هایش یادمان می آید؛ سال ها گذشته و هنوز همه سعی دارند لکنت و ترس و روان آشفته مهران را موقتی بدانند؛ مهران خودش پدر است و اقوام برای سلامتش انتظار می کشند؛ این روزها حال مهران از روزی که ذبح را دیده بود، بدتر است؛ مادر و پدر که از بیمارستان و ملاقات مهران برگشتند، می گفتند پسرش را بغل گرفته بود و «یا حسین» می گفت و فقط گریه می کرد.

ما شاهد بودیم، دیدن یک ذبح شرعی حیوان با همه آدابش، چه آورد بر سر یک کودک 6 ساله ولی چه می فهمیم، کودک شش ساله خودش ذبح باشد، چه ثانیه هایی بر او گذشته است؟! یقین دارم ذبح شرعی انسان، بچه باشد یا بزرگ، در مرام وهابی می گنجد و بس؛ وهابی مسلمان است؟ جنایتکار وحشی را چکار به اسلام؟! یکی یکدانه ای است برای خودش؛ تازه می فهمم تاریخ به اشتباه وهابی خبیث را به محمد بن عبدالوهاب و ابن تیمیه نسبت می دهد؛ جد بزرگ این قوم شمر بن ذی الجوشن لعنه الله علیه است؛ مسلمانی که به ادعا نیست؛ مسلمان جلوی چشم پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم که راه و روشش مبارزه با ظلم بود، با شیشه بچه سر می برد؟

پنج شنبه, 09 اسفند 1397 13:25

زیارت قبور

 21f2be7e13eb071adb01c3ccddafb04b_S_Copy زهره جمالي زواره

خبر که توی محله پیچید، کسی باور نمی‌کرد. پذیرشش برای همه سخت و تقریباً غیرممکن بود؛ چه کسی می‌توانست باور کند یک پدر 35 -36 ساله با 5 تا بچه قد و نیم قد، سرکارش سکته کرده و از دنیا رفته است؛ چطور به یک پسربچه ده‌ساله، دخترکان 8، 6، 4 و 2 ساله بگوییم یتیم شدند؛ چطور می‌شد به یک زن جوان 34-35 ساله با 5 تا بچه نازنین گفت برای همیشه بیوه شدی و سرپناهت را از دست دادی؛ داغ جوان برای پدر و مادرش ساده نیست. خواهر و برادرهایش تحمل شنیدن مرگ برادر کوچکشان را نداشتند؛ پیر و جوان بلندبلند گریه می‌کردند و خوبی‌هایش را می‌شمردند؛ وضعیت بچه‌هایش به‌جایی رسیده بود که کمتر برای خودش دل می‌سوزاندند، همه داشتند از دیدن و فکر به سرنوشت ناز کرده‌های بابای رفته به دیار ابدی، دق می‌کردند؛ خلاصه دیدن بی‌قراری‌های دختربچه‌ها دل‌سنگ را آب می‌کرد؛ هیچ‌کس قدرت آرام کردنشان را نداشت؛ نه پدربزرگ و مادربزرگ‌های پدری و مادری نه خاله و دایی‌ها و عمو و عمه‌ها، نه همسایه و دوست و آشنا.

بزرگی گفته بود اجازه ندهند بچه‌ها سر خاک پدرشان بروند؛ روانشناسی امروز این را رد می‌کند و ممکن است بچه‌ها برای همیشه مشکل روحی پیدا کنند؛ کسی جرئت نداشت حرفی بزند؛ بچه‌ها داشتند از دست می‌رفتند؛ مادرم طاقت نیاورد و گفت: این چرندیات چیست؛ بچه‌ها را ببرید سر خاک پدرشان آرام می‌شوند و پذیرش برایشان ممکن‌تر است؛ کسی توجهی نکرد.

آن موقع ها 14-15 ساله بودم؛ نمی‌دانم چه شد ولی بی‌اطلاع، دختربچه دوم که بیشتر با ما رفت‌وآمد داشت را، بردیم سر خاک پدرش؛ گریه کرد؛ بی‌قراری کرد؛ ترسیده بودم؛ اگر اتفاقی برایش می‌افتاد مادر را نمی‌بخشیدم؛ مادرم اجازه داد هر چه می‌خواهد سر خاک پدرش بماند؛ یک ساعت شد دو ساعت شد؛ برایش حرف زد؛ خودش آرام شد؛ تکیه داد به مادر و خوابید؛ تا چند ماه دل‌خوشی‌اش همین بود؛ متاعی بخرد و برویم سر خاک پدرش؛ از اینکه دیگران خیرات پدرش را برمی‌داشتند خوشحالی می‌کرد؛ نه اینکه مرگ پدرش را آسان پذیرفت ولی رفتن کنار مزار پدرش، به‌اندازه دیدنش آرامش می‌کرد.

بزرگ شد؛ قد کشید؛ خیلی زود ازدواج کرد و مادر شد؛ دانشگاه رفت؛ از شهرمان رفتند؛ ولی هنوز قرص آرام‌بخشش رفتن سر خاک پدرش است؛ هر هفته می‌آید به دیدار پدرش؛ بارها برایم گفته که هیچ‌چیز دل‌تنگی‌هایش را کم نمی‌کند؛ فقط حرف زدن با پدرش آن‌هم کنار مزارش.

هفته قبل وقتی دیدم کنار مزار پدرش نشسته است ناخودآگاه یک‌لحظه دلم آشوب شد؛ سال‌هاست این دختر با هفته‌ای یک‌بار دیدن مزار پدرش آرام می‌شود؛ زنان و دختران وهابی در چنین شرایطی چطور آرام می‌شوند؟ هر چه باشند آن‌ها هم‌جنس مؤنثند؛ چطور حکم بی‌منطق حرام بودن زیارت اهل قبور را تحمل می‌کنند؟ یعنی زنان وهابی احساس ندارند یا شاید به ظلم عادت دارند؟ نمی‌دانم ما که بین شیعه و سنی و تاریخ و منابع اسلام چنین حکم و سندی ندیدیم؛ وهابی مسلمان نیست، یکی یک‌دانه‌ای است برای خودش؛ بی‌تعارف در این حکم بی‌رحم و بی‌منطق و بدعت‌گذار.

پنج شنبه, 09 اسفند 1397 14:11

شیعی و وهابیت

f52793a3cf60c8f1dd915eef76962d02_S_Copy زهره جمالي زواره

وای مادرم!

ایام فاطمیه که می‌شود، مردم شهر هرکجا باشند و روز را هر طور گذرانده باشند، فوتبال تیم ملی باشد یا فلان سریال موردعلاقه‌شان، سر شب که می‌شود، برای حاضری زدن در مراسم حضرت زهرا علیها سلام خودشان را می‌رسانند؛ از نشستن در این مراسم انرژی ویژه‌ای می‌گیرم. اینجا نصف تهمت‌ها و گفتارهای جاهلانه دلسردکننده در مورد شرکت مردم در مراسم امام حسین علیه‌السلام، رنگ می‌بازد؛ هرچند ما اعتقاد راسخ داریم غذای نذری امام حسین علیه‌السلام، غذایی معمولی نیست و حتی شرکت به نیت خوردن نذری حضرت با اعتقاد شفا و ... را نیتی قابل‌احترام می‌دانیم، یقین داریم نیت‌ها از این بالاتر است وقتی می‌بینیم مراسم مادر ارباب که همه پذیرایی آن‌یک چای است، به همان باشکوهی برگزار می‌شود. اینجاست که می‌شود فهمید چراغی را که خدا روشن کرده با فوت کردن دشمن خاموش نمی‌شود؛ اینجاست که می‌بینی دشمن برای خودش آسمان ریسمان می‌بافد و خودی جاهل می‌پذیرد، ولی همه آن رشته‌ها پنبه است.

سخنران فضیلت‌های حضرت مادر را می‌شمرد؛ برای این جمع این احادیث و روایات کتب اهل سنت و شیعه تکراری است ولی هر تکراری که خسته‌کننده و ملال‌آور نمی‌شود؛ اگر چنین است چرا هر چه برای عزیزی تکرار کنیم دوستش داریم خسته نمی‌شود؟ ما هم از شنیدن این فضیلت‌های بی‌نهایت، افتخار می‌کنیم و خدا را شکر می‌کنیم بر چنین نعمتی.

مراسم را سکوت و وقار ویژه‌ای پرکرده بود؛ همه سراپا گوش بودند؛ حتی بچه‌ها هم به احترام مراسم سکوت کرده بودند؛ جز دخترکی که نزدیک ما نشسته بود.

دخترک بهانه می‌آورد و مادرش صبوری می‌کرد؛ تا اینکه پای توهین و بی‌احترامی آمد وسط. تحملم نرسید و چهره‌ای در هم کشیدم و با تندی دخترک را از حرفش نهی کردم؛ مادرم حرص خورد و گفت: مادر جان به تو چه ربطی داشت؛ خودشان می‌دانند مادر و دختر؛ دعوا و تلخی درست نکن؛ جبهه گرفتم: خیلی هم به من ربط دارد؛ از همین حالا باید یاد بگیرد حساب مادر از بقیه حرف‌ها جداست؛ یعنی چه نیم وجب بچه وسط جمع بی‌احترامی می‌کند به مادرش؛ کور خوانده بازهم بگوید دعوایش می‌کنم؛ مادر مثل اسپند روی آتش بالا و پایین شد ولی فایده‌ای نداشت؛ دوست نداشتم مادر اذیت شود ولی دست خودم نبود؛ به حدی این کار را وقیح می‌بینم و شرم‌آور که خودداری تقریباً محال می‌شود؛ اصلاً اعتقادی به این سکوت سفیهانه ندارم.

درراه بازگشت بازهم مادر تذکر داد و سکوت کردم؛ نگاهم به سیاه‌پوشی شهر بود و قدم برمی‌داشتم، بغض راه گلویم را بسته بود؛ پذیرش آمار اعلام‌شده آخر منبر توسط سخنران، برایم ممکن نبود؛ سؤالاتی قلبم را فشار می‌داد؛ یعنی واقعاً جوان مسلمان جذب وهابی‌ها می‌شود؟ چرا؟ حتی نمی‌توانم وهابی شدن یک بچه شیعه را باور کنم؛ نکند خبیث‌های وهابی این آمار را می‌دهند که ما را اذیت کنند و ما باور کرده‌ایم و روی منبر مانورش را می‌دهیم؟ حتماً این بیچاره‌ها از اول هم شیعه نبوده‌اند؛ در این عصر بی‌دینی، در عالم و آدم کسی جز وهابی به مادر ما حضرت زهرا علیه‌السلام جسارت و بی‌احترامی و شبهه افکنی نداشته است؛ می‌گویند حضرت را دوست دارند ولی حرف‌ها می‌زنند که در قوطی هیچ عطاری جز وهابی‌ها پیدا نمی‌شود؛ به خدا این‌ها مسلمان نیستند؛ یکی یک‌دانه های خبیث؛ اگر چشمم به وهابی روشن شد که از اسلام رفته سمت وهابیت، چنگ می‌زنم روی گردن مبارکش و حتماً با بغض و کینه و خشم از او سؤال می‌کنم: تو چطور مسلمانی هستی که نسبت به مادرت غیرت نداری؟ آن‌هم سیده نساء عالمین.

چهارشنبه, 24 بهمن 1397 23:10

روضه چهل سالگی انقلاب

3001232_724_Copy زهره جمالي زواره

کم مانده بود وسط خیابان بزنم زیر گریه؛ کبریت و فندک دم دستم نبود و الا شاید ریز و درشتش را به آتش می کشیدم و برای همیشه خودم را از دستشان خلاص می کردم.

اتوبوس واحد ایستاد؛ آن قدر سوار شده بودند که سقفش داشت از جا کنده می شد؛ جا نشدم. هوا سرد بود و تمام بدنم یخ بسته بود؛ راننده تاکسی که فهمید غریبه ام مبلغ نا معقولی پیشنهاد داد برای دربست؛ بغض گلویم را گرفته بود و نتوانستم بگویم: هوا سرد و من مجبور و تو به حلال و حرام اعتقاد نداری، قبول؛ غریب هستم ولی دلیل نمی شود گوش مخملی هم باشم؛ سوار تاکسی شدم و برای کنترل اشک و گریه، خیره شدم به خیابان ها؛ انگشت های دستم از سنگینی پوشه مدارک در سرما، خشک شده بود و حس می کردم کاغذ پاره هایی که مرا بازی می دهند، به من طعنه می زند و لیاقتشان همان سوزاندن است؛ گوشم به رادیو بود؛ مصاحبه با مردم و معترض بودنشان و واردات گوشت از دیگر کشورها بیشتر حوصله ام را سر می برد؛  گوشت که کوفتمان شد 14 -15 تا جوانمان، با مهارت چندین عملیات انتقال هوایی رفتند زیر خاک؛ محموله گوشتشان هم فاسد شد؛ چهلمشان نشده  دیگر کسی دلش گوشت می خواهد چکار؛ هنوز بنرهای سالگرد شهید احمد کاظمی به در و دیوار شهر بود؛ از خواندن اسم شهدا روی تابلوی نامگذاری خیابان ها، کنترل بغضم سخت تر شد؛ نزدیک پل هوایی ناخواسته، درب تاکسی را کوفتم و با شنیدن غر و لند راننده، پیاده شدم.

ده ساعت بود چیزی نخورده بودم؛ ایستادم که یک چای بخرم؛ فروشنده لیوان یک بار مصرف بی جانی را پر از آب جوش کرد و یک چای کیسه ای و دوتا حبه قند گذاشت روی میز و 2500 تومان گرفت؛ بی خود نیست ملت می گویند درس به چه دردی می خورد. هر کس منظورش از تحصیل، شغلی برای رسیدن به پول باشد خودش را خسته کرده است.

به زحمت خودم را توی نماز خانه چند متری ترمینال جا دادم و گوشه اتاقک زانوهایم را بغل کردم که چای را با بیسکوییت داخل کیفم بخورم؛ هیچ کس چیزی نمی خورد؛ از پیرزن ها و بچه ها خجالت کشیدم و پشیمان شدم؛ دست هایم را روی زانوهایم قلاب کردم و سرم را گذاشتم روی دست هایم؛ نگاهم را پنهان کردم کمی استراحت کنم.

 سر و صدا اجازه نمی داد؛ هر کسی حرفی می زد؛ یکی گرانی را گفت، یکی سنگ دلار به سینه زد؛ یکی مشکل اشتغالش را فریاد زد؛ یکی بی خانه بودن و بی پولی و قسط های عقب افتاده اش را به رخ کشید؛ یکی هم قطعی شدن مجرد بودنش برای قیمت ها؛ یکی حق گفت و به کم کاری های مسئولین اشاره کرد؛ یکی به اوضاع مساعد و فکر و علم و ارزش جوان در کشورهای غربی تفاخر کرد؛ یکی گفت ایران از خودش چیزی ندارد، همه چیزش وارداتی است؛ خدا برکت بدهد به نفت و کوه و خاک و معدن؛ یکی به آخوندها ناسزا گفت، یکی سکوت حوزه علمیه را متهم کرد؛ یکی زد توی سر درس خواندن و یکی فیش های نجومی را عَلَم کرد؛ خدایا این ملت بلد نیستند حرفِ زیبا بزنند؟ خسته شدم؛ دلم مُرد؛ چقدر شکایت؟ چقدر نا امیدی؟ چقدر حرف بی خدا؛ چقدر ناشکری؛ حالا از رتبه های علمی و پزشکی و... ایران در جهان، در این 40 سال خبر ندارند؛ امنیت را که می بینند؛ استقلال و درس خواندن و رسیدن به هویت زنانه شان را هم منکر می شوند؟

سعی کردم به صداها بی توجه باشم؛ قدرت اینکه سرم را بلند کنم نداشتم؛ چشم هایم داشت گرم می شد و می رفتم کمی بخوابم که یکی گفت: صد رحمت به رضا شاه؛ شاه که بود فلان بود و بهمان؛ ناخودآگاه بغضم ترکید، قدرت کنترل اشک هایم را نداشتم؛ آستینم  خیس شده بود؛ خدایا می دانی ما از ده سال دویدن دنبال شغل و جا به جا کردن این مدارک خسته ایم؛ خیانت برخی ها قلبمان را زخمی کرده است؛ روحمان از دیدن عکس شهدای هسته ای و نیروی انتظامی و نظام درد می کند؛ ما تا ابد شرمنده شهدای دفاع مقدس و مدافعان حرم و خانواده هاشان هستیم؛ ما دهه شصتی ها آرزوی پدر و مادر شدن را هم به گور می بریم؛ می رویم خانه سالمندان؛ بی پولی و بی ماشینی و بی خانگی نوش جانمان؛ ولی محض رضایت حواست به ما باشد، حتی تحمل اینکه یک نفر به درجه ای از انحطاط فرهنگی برسد که به خاطر دنیا، حکومت ولایت فقیه را با شاهنشاهی، آن هم پهلوی مقایسه کند، نداریم.

ما انقلاب نکردیم برای آب و دانه و رفاه دنیا، هر چند حقمان باشد؛ ما همه تلاشمان این است به جایی نرسیم که بزرگترین روضه نهج البلاغه مقایسه علی علیه السلام با معاویه زنده شود؛ و یادمان برود برای رسیدن به اینجا دندان پیامبرمان شکست و پهلوی پاره تنش جلوی چشم حیدر کرار، با دست های بسته، شکسته شد.

یکشنبه, 23 دی 1397 16:56

شتر در خواب بیند پنبه دانه

screenshot_2_q90_Copy زهره جمالي زواره

به‌شدت پشیمان بودم؛ بیشتر شبیه خانه ارواح بود تا فرهنگستان؛ جن هم پر نمی‌زد؛ دستگیره در را که پایین آوردم و صدای ناموزون در شنیده شد کم مانده بود قبض روح شوم؛ باور کردن وجود یک انسان آن‌هم خانم در این محل متروکه، توی قلب شهر معجزه به نظر می‌رسید؛ سلام و علیکی کردم و راهنمایی شدم به قسمت مربوطه؛ بین قفسه‌ها می‌گشتم و گاهی سرم را برمی‌گرداندم ببینم خانم مسئول هنوز شکل انسان و خانم است یا تغییر شکل داده است؛ هر آن احتمال می‌دادم عوض شود.

چند دقیقه که گذشت، کمتر پشیمان بودم؛ با همه متروکه بودنش مجهز و غنی به نظر می‌رسید؛ مثل معتادها که مواد می‌زنند همه‌چیزشان را یادشان می‌رود من هم‌جنس دیده بودم، خطر خانم مسئول را فراموش کردم؛ چند دقیقه جلو قفسه خشکم زده بود؛ نگاهی به قد و قامتش می‌کردم و تردیدم در ریسک بیشتر می‌شد؛ پیچ‌های قفسه محکم نبود و هرلحظه امکان سقوط داشت؛ گذشتن از خیرش کار ساده‌ای نبود.

بر ترسم غلبه کردم و توی تاریکی نصفه‌نیمه، از بین همه کتاب‌ها، شیرازه‌اش را دودستی چسبیدم و ضمن تلاش برای خارج کردنش از بین کتاب‌ها، دویدم کنار؛ صدای وحشتناکی شنیده شد که خانم مسئول هراسان دوید داخل مخزن کتابخانه. اگر یک ثانیه غفلت کرده بودم دونفری زیر صدها جلد کتاب دفن شده بودیم؛ شاید هم یک‌نفری. کسی چه می‌داند شاید ایشان تغییر شکل می‌داد و فرار می‌کرد.

خانم مسئول عصبانی بود و ملامتم می‌کرد: این‌همه کتاب. باید همه‌جا را به هم می‌ریختی؟ تو اگر کتاب‌خوانی و دنبال بهانه نیستی از آن قفسه کتاب بردار! توی دلم می‌گفتم که بی خود نیست فکر می‌کردم ازمابهترانی‌ها؛ باید مسئول زندان می‌شدی نه کتابخانه؛ به من چه پیچ قفسه‌ها هرز است؟ جا کم است همه را با چکش جا داده‌اید داخل یک قفسه تقصیر من است؟ تازه خودم که جمع کردم. شما باید فقط به ترتیبش کنید؛ حیف از این کتاب؛ جایش اینجاست؟ همه‌جا چنین کتابی پیدا نمی‌شود؛ این مثل شما همزاد دارد! این هابیلش پیش ماست و تعقل دکتر تیجانی، قابیلش شیرین‌کاری آقای راد مهر و رسانه وهابی؛ حیف که دوباره کتابخانه کار داشتم و ترجیح دادم حرفی نزنم.

بیشتر شبیه آدمی بودم که از قبر فرار کرده بود تا کتابخانه؛ سرتاپایم خاکی بود؛ بالاخره کتاب «آنگاه هدایت شدم» دکتر تیجانی را پیدا کردم؛ از بس تعریف و تمجیدش را شنیده بودم و به خاطرش جان شیرین را به خطر انداخته بودم، یک‌شبه کل کتاب را خواندم؛ اینکه ببینم چطور شد دکتر تیجانی شیعه شد و چرا وهابی‌ها از حرص، وجود نویسنده کتابی را که به 14 زبان زنده دنیا ترجمه‌شده، انکار کردند، انگیزه کمی نبود؛ تمام که شد از شدت هیجان، چند نفر دیگر را هم وسوسه کردم شروع کردند به خواندنش، خودشان نمک‌گیر شدند و همه‌اش را خواندند؛ چندروزه کتاب فقط در خانه ما چند بار مطالعه شده بود؛ بی خود نبود راد مهر فلک‌زده برای وهابی‌ها کتاب ممنوعه «چطور هدایت شدم» نوشت و سنی شدنشان را قصه کردند، از اثرش بر دل‌ها ترسیده‌اند؛ بیچاره‌ها نمی‌دانند این اثر حرف حق است  نه قصه، به فرض هم که اسم و روش کتاب را مثلاً زیرکانه ربودید همزاد زایی کردید و چندین بار چاپ و نشر، قصه ناحق که دلربایی ندارد؟ دارد؟ عقل سلیم و فطرت سالم و بی‌طرف که پی ناحق نمی‌رود؟ می‌رود؟ اگر این‌چنین بود  حقیقت «آنگاه هدایت شدم» هرگز نوشته نمی‌شد.

صفحه1 از2
استفاده از مطالب این سایت در راستای ترویج دین مبین اسلام بلامانع می باشد.